پارت هفده :
چه ربطی داره؟ این یه روش تبلیغاته برای فروش!
خندیدم:
ـ روش مؤثریه! ساندویچ کثیف هم میزنید؟
جدی شد:
ـ مِنو بدم الان؟
خنده ام رو خوردم:
ـ الان نه، انشاءالله فردا!
ـ بعد از ظهر زنگ بزن، رزرو کن!
ـ ممنون از سخاوتمندیتون!
ـ قابلی نداشت! راستی چراغها رو وقتی میری بخوابی، خاموش کن! و رفت.
سرم رو تکون دادم. آدم عجیبی شده بود.
یکی از مانتوهایی که تا
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم قشنگم والا خودمم میخوام زو زود بذارم خوشحالتون کنم اما هنوز تایید نکردن یه خورده زمان میبره🤍
۱ سال پیشعلیرضا۲۷
0دستت طلا زهره جان سرصبحی چشام قلبی شد پارت هدیه دیدم😍😍
۱ سال پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزدلم❤️
۱ سال پیشعلیرضا۲۷
2آرش غیرتی شده به روی خودش نمیاره😍 نیلوفر از ایطرف به آرش میگه نامحرمی دست بهم نزن بعد از اونطرف دست نوید رو میگیره، اعتقاداتش تو حلقش😂😂😂
۱ سال پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
اسپویل کنم 😂🤦♀️راجع به این مورد بعد ها توی رمان صحبت میشه
۱ سال پیشسوگند
0خوشم میاد ارش بی تفاوت نیست غیرتی شده به روخودش نمیاره میشه پارت ها طولانی ترباشه🩷
۱ سال پیشعلیرضا ۲۷
0اها راستی من دخترم کاربریم اسم پسرمه،گفتم بگم یوقت قربون صدقه میرم سوتفاهم نشه🤭
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سوگند
0عزیزم اگه به ماباشه که هرروز روزی چندین پارت هم بفرستید خسته نمیشیم🤭قلمتون پایدار ولی ازشنبه تاچهارشنبه خوبه🤩