پارت سوم :

- ویلیام عصای سپیدش را برداشت و از جا بلند شد.  فایلین به سمتش رفت و بازویش را گرفت تا کمکش کند که ویلیام او را پس زد.
-لطفاً از این به بعد جوری رفتار نکن که انگار برات مهمم...
چشمان فایلین غمگین شدند.
- برات توضیح میدم!
- ولم کن!  من اون روز همه چیز رو شنیدم. وقتی با دوستت  حرف می‌زدی... وقتی بهش گفتی که از روی ترحم و دلسوزی و برای حل مشکل پدرت همسرم شدی و...
- اونجوری که فکر می‌کنی نی... .
بدون توجه به توجیه کردن‌های او ادامه داد:
- این که از من متنفری... متنفری از اینکه مجبوری مراقبم باشی و از روی اجبار وظایف همسری‌ات رو ادا می‌کنی تا مبادا به چیزی شک کنم...
- فایلین نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد از روی ناراحتی  وحرص پوزخندی زد:
- پس اون معشوقه‌ی خیالی برای به حرف اوردن من بود آره؟ هر روز هر دقیقه هر لحظه از اون حرف میزدی تا احساسات من رو وادار به نمایش کنی...
ویلیام عصای سفیدش را باز کرد.
-برای نشون دادن احساساتت نیازی به وادار کردنت نیست.
 این را گفت و از کنار فایلین گذشت.
- کجا داری میری؟
ویلیام بدون توجه به او چند قدم را به کمک عصای راهنمایش جلو رفت که فایلین با حرص جیغ زد:
- صبر کن! تو نباید تنها جایی بری!
به دنبالش رفت و بازویش را گرفت که باز هم او را پس زد.
-ویلیام من فقط می‌خوام کمکت کنم.
- من نیاز به کمکت ندارم. بدترین حس دنیا می‌دونی چیه؟
 فایلین بدون این که چیزی بگوید نگاهش کرد. چند لحظه بعد ویلیام با غمی که در لرزش صدایش هویدا بود گفت:
- این که از همه چیز خبر داشته باشی ولی نادیده بگیری. نادیده گرفته شدن بدترین حس دنیاست!
فایلین بغضش را قورت داد.
- ولی... من هیچوقت نادیده نگرفتمت ویلیام سه ساله که باهات ازدواج کردم و مراقبت بودم.
ویلیام ابروان مشکی‌اش را بالا داد و گفت:
- داری به رخم می‌کشی فایلین؟
- نه!  اصلاً اینطور نیست! من فقط می‌خوام بگم که همیشه حواسم بهت هست.
- تو به من علاقه نداری فایلین ولی من دوستت دارم. با اینکه... هیچوقت چهره‌ات رو ندیدم ولی گرمی دستات رو همیشه حس کردم و حتی هر لحظه عطر موهات  تو مشاممه و حست می‌کنم.
فایلین نگاهش را از صورت ویلیام دزدید.
 - تنها خواسته‌ام اینه که واقعاً دوستم داشته باشی و اون حسی که بهت می‌دم رو متقابلاً بهم داشته باشی.
چیزی در درونش فرو پاشید. سرش را پایین انداخت.
- ببخش که نمی‌تونم خواسته‌ات رو برآورده کنم.
بدون آن که منتظر جوابش بماند به طرف اتاقش دوید. فایلین خود را روی تخت انداخت. از این که ویلیام را عاشق خودش کرده بود به شدت  احساس گناه می‌کرد. با حرص روتختی را چنگ زد و جیغش را خفه کرد. اشک‌هایش انگار تمامی نداشتند و بغض چند ساله‌اش حالا شکست.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنسس قو❤️

    0

    جییییییغ خیلی قشنگه رمان دستت مرسی نویسنده جونمممم❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    هردوشون قربانی هستن. هرکدوم به نحوی دارن اذیت میشن

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    2

    ویلیام خیلی مظلومه🥺🤧

    ۱ سال پیش
  • الی

    0

    بسیار قشنگی داستانش

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    2

    هم فایلین گناه داره هم ویلیام🥺🥺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️