پارت شصت و دوم :

ـ باید با البرز روبه رو بشم، باید ازش بپرسم چرا این کار و با من کرد؟
ـ همش به خاطر پول بود.
هامین سوالی نگاهم می کند.
ـ اون همه ابراز علاقه همه اش دروغ بود، می دونست من عشق خارج رفتنم، زیر پام نشست تا مهریه امو ازت بگیرم و بهم قول داد با هم می ریم خارج. الانم اومده بود فقط می پرسید یادم میاد سکه هارو کجا گذاشتم.
هامین با نفرت دستی به گردنش می کشد و زمزمه می کند.
ـ کثااافت. از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    چرا ما آدم ها زود قضاوت میکنیم بخصوص چرا یک زن هر اتفاق بد رو از طرف زنی می بیند که با آن زندگی می کند پارت عالی

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!