سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت شصت و دوم :
ـ باید با البرز روبه رو بشم، باید ازش بپرسم چرا این کار و با من کرد؟
ـ همش به خاطر پول بود.
هامین سوالی نگاهم می کند.
ـ اون همه ابراز علاقه همه اش دروغ بود، می دونست من عشق خارج رفتنم، زیر پام نشست تا مهریه امو ازت بگیرم و بهم قول داد با هم می ریم خارج. الانم اومده بود فقط می پرسید یادم میاد سکه هارو کجا گذاشتم.
هامین با نفرت دستی به گردنش می کشد و زمزمه می کند.
ـ کثااافت. از
لطفا صبر کنید...

آمنه
0چرا ما آدم ها زود قضاوت میکنیم بخصوص چرا یک زن هر اتفاق بد رو از طرف زنی می بیند که با آن زندگی می کند پارت عالی