سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت شصت و یک :
سرم را میان دستانم می گیرم و فریاد می زنم.
ـ دقیق یادم نیست، ولم می کنی یا نه؟؟؟؟
البرز حسابی ترسیده است، مدام پذیرایی را نگاه می کند تا چیکا بیدار نشود.
ـ باشه، باشه داد نزن چیکا بیدار میشه.
ـ برو، البرز تنهام بزار حالم خوب نیست، یادم اومد زنگ میزنم آدرسو بهت میگم.
البرز که حال خرابم را می بیند، دیگر تعلل را جایز نمی بیند.
ـ باشه من میرم. توام اینجا رو تر و تمیز کن هام
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آمنه
0سخت ترین کار دنیا الان روی دوش هامین هست احساسات آدم ها رو پیر می کنند بخصوص خیانت دیدن از اونی که دوستش داری و حالا با دوست صمیمی پارت عالی