پارت صد و هفده :

آن‌سوی شهر؛ رازان که آدرس یکی شدن ماشین‌ها را در قالب پیامی از مزدک دریافت کرده بود، قدم‌های محکمش را در طول راهرو برداشت و حینی‌که گوش‌هایش از صوت پاشنه‌های کوتاه پوتین‌های سیاهش پر شده بود، از پله‌ها پایین رفت و وارد سالن شد. نگاهش را دوخت به ایرج که زیر نور خورشید که در ظهر تیزتر از هر زمان دیگری از روز بود، روی صندلی کنار پنجره نشسته و به صفحه‌ی لپتاپ مقابلش چشم دوخته بود و با چÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اناشید

    0

    این وسط فقط دلم برای نشاط میسوزه اگه این همه محبت پدر رو از دست بده

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    از دست بده دیگه هیچی واسش نمیمونه، تموم زندگی نشاط بامداده

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    واقعا هر کی به یه طریقی درد میکشه تو این رمان...هومن خیلی مظلومه...خودش به خودش حواسش نباشه کی حواسش بهشه؟همه ی زندگیش خودش رو وقف اینو اون کرده..بمیرم براش

    ۱ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    بامداد طفلک من:(

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️