ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هفده :
آنسوی شهر؛ رازان که آدرس یکی شدن ماشینها را در قالب پیامی از مزدک دریافت کرده بود، قدمهای محکمش را در طول راهرو برداشت و حینیکه گوشهایش از صوت پاشنههای کوتاه پوتینهای سیاهش پر شده بود، از پلهها پایین رفت و وارد سالن شد. نگاهش را دوخت به ایرج که زیر نور خورشید که در ظهر تیزتر از هر زمان دیگری از روز بود، روی صندلی کنار پنجره نشسته و به صفحهی لپتاپ مقابلش چشم دوخته بود و با چÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
از دست بده دیگه هیچی واسش نمیمونه، تموم زندگی نشاط بامداده
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0واقعا هر کی به یه طریقی درد میکشه تو این رمان...هومن خیلی مظلومه...خودش به خودش حواسش نباشه کی حواسش بهشه؟همه ی زندگیش خودش رو وقف اینو اون کرده..بمیرم براش
۱ سال پیشFatemeh
0بامداد طفلک من:(
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اناشید
0این وسط فقط دلم برای نشاط میسوزه اگه این همه محبت پدر رو از دست بده