پارت هشتم :

لبم رو از خجالت به دندان گرفتم.

ـ واقعاً شرمندم.

ـ اون پیر مرد باید شرمنده باشه، تقصیر تو که نیست! پیرمرد زپرتی ادب نداشت!

لیا دستم رو کشید:

ـ مسعود، ماشینت کجاست؟ یخ زدیم!

ـ با آرش اومدم.

نگاه من ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!