سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت صد و هشتم :
صبح جمعه...
امیرکیان، الهه را به مدارا با پریسان سفارش کرد و پس از آنکه او را به خانهی محمدحافظ رساند همراه خاتون راهی شیراز شد.
پریسان با رویی خوش و ظاهری که مثل چند ماه قبل آراسته بود از او استقبال کرد. ناهار را در کنار هم خوردند و پس از آن محمدحافظ با اینکه جمعه بود به جبران نبود امیرکیان به شرکت رفت.
با رفتن او پریسان رختخوابی آورد تا الهه اندکی استراحت کند. لحن مهربان
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
خداروشکر 🥰💗
۱۲ ماه پیشآره خیلی خوبه
3رمان فوقالعاده ای بود
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
اسم شریفتون رو ننوشتید اما یک دنیا ممنون از نگاهتون🌺🙏
۱۲ ماه پیشمینو
3چقد دلم شکست اونجایی که ... به پریسان میگه،مردم از بی کسی،😔خدا نکنه زن و شوهر توی یک خونه باشن و به این نقطه برسن،ای کاش پشت هر چهره ی به ظاهر عبوس و گرفته ای،دل دریایی شو هم ببینیم و محبت کنیم تا طرف مون یخش آب بشه
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
الهی آمین... من برای جمله به جمله وقت گذاشتم و خوشحال میشم وقتی میبینم یه عده از دوستان به این جزئیات دقت میکنن. 🥰🌸🙏
۱۲ ماه پیشسحر
6هرچقدر که من خوشحال شدم همونقدرم استرس گرفتم براشون که خوشی شون خراب نشه😅😅
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
یه دنیا ممنون از حضورت سحر جان🙏🌺
۱۲ ماه پیشSedna
3... وپری عزیزم🥹🥹🥹خیلی خوشحال شدم براتون که به عشقتون بهم اعتراف کردید مریم بانو ازشماهم ممنونم🌹🌹
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
مهرت پایدار سدنا جان🌸🙏🌺
۱۲ ماه پیشثریا
3امیدوارم باز مشکلی پیش نیاد🙃
۱۲ ماه پیشنسترن
4بسیار خوشم اومد مریم جون
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خداروشکر بانو جان🌷🌸🙏
۱۲ ماه پیشسارای
6سلام درودخدمت نویسنده عزیز،بابت رمان عالیت مممونم، بعد از این همه پارت اولین باره که پیام گذاشتم،برای پریسان و .... خوش حال شدم که تونستم کنار هم به ارامش برسن،ولی توروخدا اون هول خان حالش بگیر من دلم خنک بشه❤❤❤🤣🤣
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام از بندهست سارای عزیز... خوشحالم که به جمع مخاطبانم پیوستید🌸🌷 از این بچهی ناخلفم هم به زودی زود میگم براتون😉😉
۱۲ ماه پیشفاطمه
3ای جان بانو مریم جون معرکه ای هم باغصه ش گریه کردم هم با شادیش اشک ریختم قلمت مانا عزیزم 😪😪😍🥰
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
احساست رو درک میکنم جانم. یک دنیا ممنون از حضورت 🌷🙏
۱۲ ماه پیشZ.k
4خیلی هم خوب، زندگی شیرین میشود😍 بازم دست امیر کیان درد نکنه که سبب خیر شد.
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
یک دنیا ممنون از همراهیتون بانو 🥰🌷🙏
۱۲ ماه پیشناهید
4وای چه پارت های قشنگی مرسم مریمی دلم شادشد امشب با خیال راحت می خوابم
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
همیشه آسوده بخوابی جانم 💗🌸
۱۲ ماه پیشNiva
5بالاخره اشتی کردن خداروشکر؛ جداً گاهی همه سوءتفاهم ها با یه توضیح کوچیک خیلی اسون حل میشه ، کاش یاد میگرفتیم بجای قهر و دعوا فقط مشکل و با گفتگو حل کنیم
۱۲ ماه پیشمینو
4احسنت،اصلا گاهی طرف مقابل نمیدونه ما برای چی و چه موضوعی ناراحتیم و مافکر میکنیم طرف علم غیب داره و میدونه و همین طور قهر میمونیم الکی و هم اعصاب خودمون خورده و هم طرف مقابل،
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
دقیقاااا... روح همسرش هم از اصل دلخوری همسرش بیخبر بود🌷🌸
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
واقعا همینطوره👌 گاهی دلخوری زیاد باعث میشه نه خودمون حرف بزنیم و نه به طرفمون اجازهی حرف زدن بدیم... به نظرم با تمرین مهارت گفتگو همیشه میشه اوضاع رو بهتر کرد💗🌷
۱۲ ماه پیشیاسی
8خدا شاهده از آشتی کردن تو دعواهامون با همسرم انقدر خوشحال نمی شدم که واسه اینا شدم....اصلا لعنتی یه بار سنگینی از رو دوشم برداشتن که شب رو راحت میخوابم..🤣🤣🤣
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
چقدر خندیدم به کامنتت یاسی جان😂😂😅😅 همون اندازه که غصهتون تو داستان قابل درکه برام، شادیتونم همینطوره 🍀🩵
۱۲ ماه پیشمینو
4گل گفتی یاسی جانم ،من هم شدیدا شاد شدم از آشتی شون🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
همیشه شاد باشید بانو جان🌸🌺🍀
۱۲ ماه پیشمینو
4آج جیگرم برا ... سوخت الکی داشت تاوان ترجمه ی اشتباه پریسان رو میداد😃 پریسان دیگه نبینم ترکی رو ترجمه کنی ها؟همون فارسی رو بلد باشی کافیه🤣🤣
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ترکی واقعا زبون پیچیدهایه😅😅😅
۱۲ ماه پیشتارا
4خببببببب پس😍😍😍🤩🤩🤩🤩 آخیششششششششش🥰😍😍😍🤩🤩🤩😘😘😘🤲🤲 چقدرررر سبک شدممم.تازه من جای پریسان و ... نیستم...چقدر خوش گذشت بهم
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😅😅😅😅 جای اونا نیستی رو، خوب گفتی😂😂
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهی
4خلاصه لبخند رو لب منم اومد بجا اخم و گریه