سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت پنجاه و هفتم :
سروان راهنمایی به سمت او آمد، مدارک را گرفت و خطایش را گوشزد کرد:
ـ سرعت شما پایینتر از حد مجازه، اونم وسط اتوبان.
ـ حق با شماست جناب سروان، ببخشید.
بوی الکل و ادکلن هر دو به یک میزان به مشام سروان خورد. نگاهی دقیق به صورت افشین انداخت و رو به همکارش گفت:
ـ ازشون تست الکل بگیر.
افسر الکلسنج را آورد و از افشین خواست همکاری کند. افشین دست او را آهسته کنار زد:
ـ اینو بک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
😥😥😥
۱۲ ماه پیشثریا
5چه کنی که دیگه دیره
۱۲ ماه پیشتارا
4آه به این زندگی که بخاطر این آرزوها ی رنگارنگ به چه سازهایی باید رقصید...دیگه حرمت های بینشون بیشتر شکست 😔
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله متأسفانه، حرمتی نموند😔😔💔ممنونم تارا جان💙🍀
۱ سال پیشمهتاب
3دل ماهم مثل پریسان خون شد
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
عزیززززم💔💔💔
۱ سال پیشهیفاء
4این دفعه افشین حرفای خیلی زشتی زدامیدوارم تابدترنشده وبچه دارنشدن ازهم جدابشن
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ببینیم اون روز تو تقویم زندگیشون هست یا نه! ممنونم💞🙏
۱ سال پیشزهرا z
2دلم برا پریسان کباب شد🥺🥺
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
💔💔💔 ممنونم🙏🌷
۱ سال پیشاکرم بانو
3مریم جون من هنوز منتظرم،اخه ساعت نزدیک دوازدهه🤭🤭🤭🫣🫣
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
همین الان رفتم بذارم🙈🙈🙏💚البته این پارت به حساسی قبلی نیست
۱ سال پیشاکرم بانو
5چه بد که پریسان الان بخاطر کوتاهی خودش نمیتونه چیزی بگه😔😔😔
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله، دلیل سکوتش همینه، و البته نیازِ بعد از این!🙏🌷
۱ سال پیش*****
7ممنون نویسنده عزیز که اینقدر به نظر مخاطبینتون اهمیت میدید پایدارومانا باشید❤️❤️❤️
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
نوش نگاهتون عزیزم 💚
۱ سال پیشمریم
8این دختر انقدر نجیب بود که حاضر شد شب تو حیاط خونه خاتون بخوابه اما نیاد توی خونه افشین ، دید که کارگری کرد ولی شرفش رو نفروخت اونوقت افشین اینارو دید و میگه فکر میکردم میتونم به هر رنگی بخوابم درت بیارم، حالم از اینجور آدمایی بهم میخوره
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
طفلی پریسان😥😥 ممنونم مریمجان💚🌷
۱ سال پیشمریم
5آخه تو که سادگی این دختر رو دیدی اگه قرار بود به هر ساز تو برقصه که نمیومد زن تو بشه مثل همون خرابای دورت می رفت پارتی مهمونی می رفت با یکی بدون تعهد خرج تحصیلش رو جور میکرد
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
من به چشمم دیدم که بعضیها تغییر میکنن مریم جان، حتی نه به اجبار بلکه با اختیار و به یه اشاره... ولی پریسان ما اینطور نیست💚🌷
۱ سال پیشمریم
4افشین لعنتی خیلی راحت هر کاری میخواد می کنه دیگه خیال کردم حالا بیاد خونه چقدر احساس عذاب وجدان داره چقدر با پریسان مهربون میشه ولی رو که رو نیست اخه یکی نیست بگه تو اگه مرد بودی یا یکی مثل خودت و انتخاب میکردی یا بعد ازدواج پای نجابت زنت میموندی و حسرت زندگیت رو به دل خیلیا میذاشتی ولی تو نامردی😠
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
لکههای گناه که زیاد و زیادتر شد، دیگه عذاب وجدان رنگ میبازه😥
۱ سال پیشمریم
2حرف های امیر کیان خوب بود اما برای کی؟ برا افشین که از خودخواهی روی دنیا رو سیاه کرده تاحالا میگفتم پریسان باید تحمل کنه چون خودش خواسته بی پول و درمونده بود و فقط میخواست کسی هزینه تحصیلش رو بده پس حالام باید صبوری کنه با اینکه این خودش بزرگ ترین انتخاب اشتباه پریسان بود ولی دیگه صبر بسه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
همین اشتباهها و همین نیازها سبب سکوتش شده😔😔😔
۱ سال پیشهستی
3ای خدا وچقدرتلخ آدم باکسی زندگی کنه که بوی از انسان بودن نبرده باشه افشین باید با دختری هرزه ی مثل خودش زندگی میکرد نه پریسان ساده ی ما
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله، و بسی افسوس! ممنونم💚🌷
۱ سال پیش*****
3آخیش طفلی پریسان من پریسانو مقصر نمیدونم شاید اگه پدرش ازش حمایت می کرد حالا نه از نظر مالی بلکه از نظر عاطفی پری دچار این دردسر نمیشد وبرای فرار از مشکلات به افشین پناه نمیبرد
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
اجبار سبب این اشتباه و الانم سکوتش شده. متأسفانه داره بیشترین آسیب رو میبینه💚🌷
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهی
5الان ناراحت شدم...