پارت پنجاه و هفتم :

سروان راهنمایی به سمت او آمد، مدارک را گرفت و خطایش را گوشزد کرد:
ـ سرعت شما پایین‌تر از حد مجازه، اونم وسط اتوبان.
ـ حق با شماست جناب سروان، ببخشید.
بوی الکل و ادکلن هر دو به یک میزان به مشام سروان خورد. نگاهی دقیق به صورت افشین انداخت و رو به همکارش گفت:
ـ ازشون تست الکل بگیر.
افسر الکل‌سنج را آورد و از افشین خواست همکاری کند. افشین دست او را آهسته کنار زد:
ـ اینو بک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهی

    5

    الان ناراحت شدم...

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😥😥😥

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    5

    چه کنی که دیگه دیره

    ۱۲ ماه پیش
  • تارا

    4

    آه به این زندگی که بخاطر این آرزوها ی رنگارنگ به چه سازهایی باید رقصید...دیگه حرمت های بینشون بیشتر شکست 😔

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله متأسفانه، حرمتی نموند😔😔💔ممنونم تارا جان💙🍀

    ۱ سال پیش
  • مهتاب

    3

    دل ماهم مثل پریسان خون شد

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    عزیززززم💔💔💔

    ۱ سال پیش
  • هیفاء

    4

    این دفعه افشین حرفای خیلی زشتی زدامیدوارم تابدترنشده وبچه دارنشدن ازهم جدابشن

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ببینیم اون روز تو تقویم زندگیشون هست یا نه! ممنونم💞🙏

    ۱ سال پیش
  • زهرا z

    2

    دلم برا پریسان کباب شد🥺🥺

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    💔💔💔 ممنونم🙏🌷

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    مریم جون من هنوز منتظرم،اخه ساعت نزدیک دوازدهه🤭🤭🤭🫣🫣

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    همین الان رفتم بذارم🙈🙈🙏💚البته این پارت به حساسی قبلی نیست

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    5

    چه بد که پریسان الان بخاطر کوتاهی خودش نمیتونه چیزی بگه😔😔😔

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، دلیل سکوتش همینه، و البته نیازِ بعد از این!🙏🌷

    ۱ سال پیش
  • *****

    7

    ممنون نویسنده عزیز که اینقدر به نظر مخاطبینتون اهمیت میدید پایدارومانا باشید❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم 💚

    ۱ سال پیش
  • مریم

    8

    این دختر انقدر نجیب بود که حاضر شد شب تو حیاط خونه خاتون بخوابه اما نیاد توی خونه افشین ، دید که کارگری کرد ولی شرفش رو نفروخت اونوقت افشین اینارو دید و میگه فکر میکردم میتونم به هر رنگی بخوابم درت بیارم، حالم از اینجور آدمایی بهم میخوره

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    طفلی پریسان😥😥 ممنونم مریم‌جان💚🌷

    ۱ سال پیش
  • مریم

    5

    آخه تو که سادگی این دختر رو دیدی اگه قرار بود به هر ساز تو برقصه که نمیومد زن تو بشه مثل همون خرابای دورت می رفت پارتی مهمونی می رفت با یکی بدون تعهد خرج تحصیلش رو جور میکرد

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    من به چشمم دیدم که بعضیها تغییر میکنن مریم جان، حتی نه به اجبار بلکه با اختیار و به یه اشاره... ولی پریسان ما اینطور نیست💚🌷

    ۱ سال پیش
  • مریم

    4

    افشین لعنتی خیلی راحت هر کاری میخواد می کنه دیگه خیال کردم حالا بیاد خونه چقدر احساس عذاب وجدان داره چقدر با پریسان مهربون میشه ولی رو که رو نیست اخه یکی نیست بگه تو اگه مرد بودی یا یکی مثل خودت و انتخاب میکردی یا بعد ازدواج پای نجابت زنت میموندی و حسرت زندگیت رو به دل خیلیا میذاشتی ولی تو نامردی😠

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    لکه‌های گناه که زیاد و زیادتر شد، دیگه عذاب وجدان رنگ میبازه😥

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    حرف های امیر کیان خوب بود اما برای کی؟ برا افشین که از خودخواهی روی دنیا رو سیاه کرده تاحالا میگفتم پریسان باید تحمل کنه چون خودش خواسته بی پول و درمونده بود و فقط میخواست کسی هزینه تحصیلش رو بده پس حالام باید صبوری کنه با اینکه این خودش بزرگ ترین انتخاب اشتباه پریسان بود ولی دیگه صبر بسه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    همین اشتباهها و همین نیازها سبب سکوتش شده😔😔😔

    ۱ سال پیش
  • هستی

    3

    ای خدا وچقدرتلخ آدم باکسی زندگی کنه که بوی از انسان بودن نبرده باشه افشین باید با دختری هرزه ی مثل خودش زندگی میکرد نه پریسان ساده ی ما

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، و بسی افسوس! ممنونم💚🌷

    ۱ سال پیش
  • *****

    3

    آخیش طفلی پریسان من پریسانو مقصر نمیدونم شاید اگه پدرش ازش حمایت می کرد حالا نه از نظر مالی بلکه از نظر عاطفی پری دچار این دردسر نمیشد وبرای فرار از مشکلات به افشین پناه نمیبرد

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    اجبار سبب این اشتباه و الانم سکوتش شده. متأسفانه داره بیشترین آسیب رو میبینه💚🌷

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️