سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت پنجاه و ششم :
همپای هومن میزبان این مجلس بود و کمی زودتر از موعد خود را به خانهای که به این منظور اجاره کرده بودند رساند. چند بوق زد و بعد از باز شدن در اتومبیلش را گوشهای از حیاط پارک کرد و پیاده شد. با اشارهی هومن به طرف ساختمان قدم برداشت و در مسیرش میزها و چیدمان آنها را هم از نظر گذراند. همین که به هومن رسید از تنها بودن او تعجب کرد و سراغ ترلان را گرفت.
هومن همانطورکه او را به طرف میزی
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
ببینیم به اون مرحله میرسه🤔
۱۲ ماه پیشتارا
1والا با این تعاریف که خانم جاری از *** کرد *** هوس باز که جای خود 😅😅منم دلم خواست😂این خوشگلی و ناز وکرشمه رو چجوری میان 🤨🙃
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😅😅😅😅 چی بگم والا، بلدن دیگه حالا چه جوری، نمیدونم🤷
۱ سال پیشنگار
4مرسی مریم خانم کلی حرص خوردمو انگارکه من جای پریسان تومهمونی بود😤😤😔😔قلمت غوغا کردتودلم👏
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
صبور باشید جانم...🙈🙈 ممنونم از نگاهتون🧡🌷
۱ سال پیشریحانه
1تودل من بلبشویی شد موندم امشب چی میشه یعنی پلیس میگیرشو حالشوجا میاره و دلموم کمی خنک میشه😁
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ببینیم چی میشه😅😅😅
۱ سال پیشریحانه
1هزارتا لایک داری مریم جون👍👍 ازدست مرتیکه هوسباز عصبی سدم ولی خیلی عالی بودممنونم
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
لایکها چسبید به قلبم🥰🥰 ممنونم🌷💛
۱ سال پیشماهرخ
2خدا قوت عالی بود دو نفر بر حسب منفعتشون ازدواج کردن پری واسه حامی مالی و افشین هم بخاطر زیبایی پری و خب ازدواج های اینطوری معمولا سرانجام خوبی نداره
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله خیلی ناآگاهانه بود😔 ممنونم🧡🌷
۱ سال پیشفاطمه
4هومن عجب آدم بی بندوباری آخه تو خودت زن وتعهد سرت نمیشه چکار به این بند خدا داریکه وسوسش میکنی
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله وسوسه کرد اما عقل و اختیار دست افشینه! ممنونم از نگاهتون🧡🌷
۱ سال پیشمونا
1وای مریم مریم مریم خانم دیشب نشد بخونم اماسرصبح چقدحرصم گرفت آخه چرا یهپارت بود الان تا شب چیکارکنم😫😫
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
تا شب که چیزی نمونده. کاش همهی انتظارها اینقدر سریع به سر میاومد🧡🌷
۱ سال پیشمونا
1آفرین و کووووفت😡 دردبگیری بشکنه دستت
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
برای این داستان باید صبور باشی جانم🙈💚🌷
۱ سال پیشزهرا z
3حس نفرت از افشین حالم بهم خورد چقدر هیز و حال بهم زن ممنون بانوی خوشقلم 😘❤️
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهت جانم 🌷🧡
۱ سال پیشزهرا
0ای وای من همینو کم داشتیم
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
💔💔💔ممنونم🙏💙
۱ سال پیشراز
1آخرش هم افشین همین ک امشب فکر همراه کردن *** ب سرش زدو برانداز کردن همه جای *** رو خودش *** امیدوارم آخر رمان غمگین نباشه.
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
کتابهای من کلا پایان تلخ ندارن، اما سعی میکنم منطقآمیز باشن نه اغراقآمیز!
۱ سال پیشراز
2من قلم شما رو از بس قشنگه همه جوره دوس دارم ولی بیشتر دوس دارم آخرش پری من شاد باشه ن غمگین
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
شما عزیزی و محبت داری جانم. امیدوارم تا انتها برات دلچسب باشه💙🙏
۱ سال پیشراز
3این روزا دلم برا پری کبابه بانو مریم. افشین لیاقت پری رو نداره پری اگه حرفی میزنه همش از زبونش نیست از حقش دفا میکنه ب نظرم ما باید زبون درازی رو با دفاع از حق جدا کنیم چون با هم فرق دارن و پری بیشتر از حقش دفا میکنه چ جلو سهند ک میگفت در نخون چ جلو افشین ک میگه کلا لباس باز بپوش جلو همه.
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله نوشته هاتون کاملا قابل درکه برام... پریسان داره برای خواسته هاش میجنگه و این رو هرکسی یه جور تعبیر میکنه. اما در هرحال رنج زیادی میبره😓😓ممنونم از حضورت 🌷💛
۱ سال پیشراز
1من حدس می زنم ترلان و هومن بعد شل مهمونی خونه افشین با حرفایی ک خواهر افشین بهشون زد کینه کردن ک زندگی افشین رو خراب کنن چون هومن خوب خلق افشین رو میدونه شاید آریا هم چون پری رو میخواد کمکشون کنه ولی در کل از آدمی ک مث افشین سست عنصر هست باید خودت رو آزاد کنی
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهت بانوجان... تو پارتهای آینده جواب حدسهاتون رو میگیرید🧡🌷
۱ سال پیشنرکس
4مریم جان خیلی ممنون برای پارت زیبا ما منتظر پارت هدیه هستیم،😘
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوش بنشینه به نگاهت جانم💛🌷 شرمندهی دوستانی چون شما هستم اما تعطیلاته و چند شبه بازدید کمه. احتمالا امشب و فردا تکپارت خواهیم بود.
۱ سال پیشمربم،،،،
1خیلی قشنگ بود ممنونم ، نمیدونم افشین که اهل این جور مهمونیا بود دیگه چرا زن گرفت حس میکنم هر لحظه به جدایی نزدیک تر میشن
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم که از احساست نوشتی جانم 💛🌷
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
0..... چرا با مادر..... درمورد کارای پسرش صحبت نمیکنه شاید بهتر شد