آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت چهارده :
آرنجش را به لبه پنجره تکیه داد و با انگشت پوست لبش را به بازی گرفت.
_ صبح یکم نفستنگی داشت، بستریش کردند. فعلاً اومده خونه. میخواست تو رو ببینه.
پشت دستم را روی دهانم گذاشتم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
_ دکتر چیزی نگفته؟
نگاهش از روبهرو به طرف من چرخید.
_ جواب اسکنش هنوز نیومده.
سری تکان دادم و به مقابل خیره شدم. تا رسیدن به خانه هر دو سکوت کردیم و کمی بعد درست پشت
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0بنظرم تو گذشته اذیتش کردن و اون فقط میتونه با این کارا از مردا انتقام بگیره
۲ ماه پیشMARYAM
0منی که هرچی می گذره بیشتر از تارا خوشم میاد😌🤟 خیلی خفنه حاجی واقعاً💕
۲ ماه پیشMARYAM
0چقد گریه کردم برا تارا این پارت خیلی غمگین بود😭🫠💔
۲ ماه پیشNina
4وای چقد کنجکاوم ماجرای اون شبی که مامانش خون و خاکو از روش پاک کردو بدونممم
۵ ماه پیشمژگان
3بیچاره مبین مادر مرده سیاه روز😂😭
۵ ماه پیشKimia
4بنظرم تو گذشته به آهو *** شده و الان داره انتقام میگیره ):
۶ ماه پیشHamraz
3الهی:(دلم برای مبین سوخت
۶ ماه پیشدنیز؛
13حس میکنم تارا بچه واقعیشون نیست یه اتفاقی افتاده ایناهم نجاتش دادن
۷ ماه پیشانیگما
8مبین بیچاره بدجور قلبش میشکنه😮 💨🥺😭
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
موافقم🫠💔
۷ ماه پیشنفس
0مرسی آوا جون پارت خوشم اومده دارم میرم جلو ببینم چه خبره
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۷ ماه پیشجینس
1اگه مبین واقعا دوسش داشته باشه مطمئنم وقتی روی واقعیشو ببینه یک ضربه کاری به تارا میخونه که اون سرش ناپیدا
۷ ماه پیشاسپایدرمن
2بیچاره مبین💔🫠
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
واقعا🫠
۷ ماه پیشمحرابی
0ممنون خدا قوت نویسنده عزیز
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
ممنونم💜💜
۷ ماه پیشGOLBARG
6به شدت مشتاقم بفهمم چی به سر آهو اومده که حالا خودش و یه ستاره سقوط کرده مییبنه... چیشد که تارا شد...؟
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0ولی حس میکنم ی دختر بی *** بود و خانواده اش مرده بودن که اذیتش کردن بعد خانواده آهی نجاتش دادن