سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت سی و چهارم :
ساعتی گذشت...
با خاموش شدن گریهی یاسین، خانه در سکوتی غمافزا فرورفته بود. سهیلا کنار پسرش دراز کشیده و حسین آقا هم در کنج حیاط خلوت کرده بود، و پریسان با قفل کردن در اتاقش، درحالیکه گهگداری اشکی از گوشهی چشمش سر میخورد مشغول بستن چمدان بود. تصمیم داشت در اولین فرصتی که دست یابد به تهران برگردد. فقط نمیدانست تا برگشتن خاتون و آقا رسول، یعنی دو هفتهی دیگر چه باید بکند و کجا م
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
بله دلنشین و مهربون🥹
۱۱ ماه پیشآوا
3وای بینظیره دمتگرم و خسته نباشی خانم جاری.قدرت داستانپردازی و شخصییتپردازی شما بیسته👌👌👏👏👏👏👏
۱۱ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خداروشکر که دوستش دارید🥰🌷💙
۱۱ ماه پیشمونا
3یه چیزی خیلی جیگرمو بحال پریسان سوزوند اونجا که فکر کردتا بحال هیچکس از آرزوهاش نپرسیده🥺🥺چرا واقعا کسی به خواستش اهمیت نداد چقدرم باذوق واسه کربلایی تعریف کرد کباب شدم.مرسی از داستان پردازی زیبات مریم خانوم♥️
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم🥰🥰 خوشحالم که حاصل تلاشم خوش به نگاهت نشسته🌷🙏💞
۱ سال پیشآوا
1آره منم اینجای داستان جیگرم آتیش گرفت واسه دخترکمون😭
۱۱ ماه پیشآوا
1عاشق روند داستانم چون اصلا طبق انتظارم پیش نمیره
۱۱ ماه پیشثریا
0چی کار کنه این دختر😩
۱۲ ماه پیشماری
1بله چون دلواپس جای موندن پریسانیم
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنون که همراهی جانم 💗
۱ سال پیشزهراz
3چقدر بعضی حرفها به دل میشینه مثل حرفهای کربلایی
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله کربلایی قاسم شیرینه و آدم رو یاد پدربزرگای مهربون میندازه🥰🥰
۱ سال پیشمریم
3خب بالاخره رسید تهرانو چالش های با سهند تموم شد چالش های بزرگ تر رو بریم شروع کنیم 🥲
۱ سال پیشتارا
3خسته نباشید خانم جاری..این پارت هم دلنشین بودبخصوص حرفه ای کربلایی .به امید زندگی کردن درآینده زندگی کردن درلحظه رو چه راحت ازدست میدیم ازبس که دنبال آرزو ها میدویم😔
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام تارای نازنین، بله جانم گاهی فرصت زندگی کردن زود از دست میره😔💞🙏
۱ سال پیشاکرم بانو
3حرفای کربلایی خیلی قشنگ بودامادیر گفته شد،نوشدارو بعد مرگ سهراب...
۱ سال پیشمیم
3چقدر حرفای کربلایی حق ودلنشین بود،آدم هیچوقت نمی تونه به همه آرزوهاش برسه،بابد انتخاب کرد و اولویت بندی کرد،چی مهمتره🧡💛🙏
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله دقیقا همینطوره 👌💚🙏
۱ سال پیشمیم
1چرا این همه دروغ،یعنی اگه راسشو می گفت حداقل در مورد خونه نمی ذاشتن خونشون بمونه؟😔🙏
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
حکایت از اینجا رونده، از اونجا مونده شد!... 😥
۱ سال پیشرستا
4مثل همیشه عالی و یه دل شوره و دل آشوب انداخت توی دلمون،
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از حضورت رستا جان🙏🌷💞
۱ سال پیشکارین
3بی کسی بد دردیه ولی شک ندارم به وقتش یکی برای پریسان میاد میشه همه کسش
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم کارین عزیز، بله تنهایی تلخه🙏🌷
۱ سال پیشراز
1ای وای پریسان واقعا ب این دختر پروبال ندادن باباش چطور دخترش رو فرستاده تهران بدون ی زره کمک نمیگه دختر من خرج دانشگاه آزاد و کرایه خونه و خرج خوردو خوراکو لباس کتاب واقعا فکر هیچی رو براش نکردن فقط کوبیدنش ک نباید درس بخونی
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
و با تمام این احوال پریسان سعی میکنه محکم باشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آوا
3کربلایی قاسم مهربون🥹🥹🥹بمیرم واسه ارزوایی که داشتی و نشدن