پارت سی و سوم :

از وقتی پریسان پای گلی‌اش را شست و رفت، سهند اره‌ای برداشت و درحالی‌که هم با چشم و هم با حواسش از دور و نزدیک او را می‌پایید، مشغول هرس شاخه‌های خشک شده‌ی درختان شد. اما کمی بعد با شنیدن صدای شیرین‌زبانی یاسین و خنده‌های پریسان به او، و بازی و شیطنت‌شان، همان اندک تمرکز خود را هم از دست داد و هم‌چنان که به روی تنومندترین درخت باغ در حال قطع چند شاخه‌ی قطور و خشک بود، غفلت کرد و با دی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهی

    1

    کاش من جای پریسان بودم اونجا جوری دهن سهیلا رو می بستم که نتونه یبار دیگ اسم مادرشو بیاره

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    1

    پریسان هر چقدر هم پشیمون باشه باید بفهمه دیر شده بره از اینجا سهیلا هم خوب گفت 👀

    ۱۲ ماه پیش
  • سمیرا

    4

    ممنونم ازپارت طولانی وطوفانی👏👏داستان پردازی شما حرف نداره مریم خانم جون اتفاقاقشنگ بهم جفت شدن زمانبندی دقیقه خیلی خیلی دستمریزاد ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون که به جزئیات اهمیت میدید، خوش بنشینه به نگاهتون🌺🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • مهدیه

    1

    آره خداییش داستانپردازی مریم جون بیست بیسته👌👌

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    3

    حق با سهیلا هستش ولی میتونست آرومتر بیان کنه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از حضورتون. به خوشی بخونید🌷💚

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    راستی چراگفت مثل کادرش توسکا؟مگه توسکاچکارکرده؟

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    تو پارتهای اول کمی در مورد توسکا گفته شده. توسکا رو در روستا به یکدندگی و خودسری میشناختن، طوریکه حسین آقا رو مجبور کرد زندگیش رو جمع کنه و راهی تهران بشه.

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    علاوه بر این توسکا با خانواده ونوشه خانم، سر اینکه شوهرش قبل ازدواجشون خواستگار سهیلا بوده، اختلاف داشت و همین سبب کوچ حسین آقا به تهران و گرفتاریهای بعدش شد

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    ممنون از توضیحتون،اینارویادم بود فک کردم اتفاق دیگه ای هم افتاده که اینطور گفت مثل مادرتی😡😡😡

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خواهش میکنم، سهیلا از سر عصبانیت حرف از توسکا زد😑

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    ولی از این رفتارخوشم نیومد،خودتون برادرتون رو به زور دوماد کردید درحالی ک میدونستید چنین عشقی فراموش کردنش زمان بره،بعدشم اون زن داره ،اون وقت تقصیر پریسانه؟

    ۱ سال پیش
  • هستی

    2

    مریم جون افشین بیار تاپریسان ازاین وضعیت نجات بده واقعا دلم براش سوخت مگه چکارکرده خوب قرار نیست تااخرعمرش تاوان دوست داشتن سهندبده

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، گنه کرد در بلخ آهنگری/به شوشتر زدند گردن مسگری🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • زینب

    2

    با احترام و تحسین فراوان روایتتون همچون نسیمی نرم ، جان کلمات رو تازه میکندو ما را در عمق احساس غوطه ور

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سپاس از مهر کلامتون بانو جان. خوش بنشینه به نگاهتون💞🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • مهشید.م

    6

    خانوما معمولا احساسی تصمیم میگیرن وبنظرم طبیعیه کهسهیلا بیشتر طرف سهندو بگیره.ولی خودشم میدونه داداششم مقصره اما به هوای زندکیش ترجیح میده پریسان نباشه😒اینحاست که میفهمم همه امیرکیان نمیشن که طرف حقو بگیرن هنوز وقتی یادم میادچجوری کتایونو نشوندسرجاش کیف میکنم😁

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    نتیجه‌گیریتون جالب بود😅😅😅جای امیرکیان خالی!

    ۱ سال پیش
  • مهلا

    1

    موافقم واقعا عالی نوشتی🤭😄

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😂😅😅

    ۱ سال پیش
  • تارا

    2

    خانم جاری تبریک برای رمان زیباتون که اونقدر واقعی و بدون هیچ اغراقی وطبیعی نوشته شده که مخاطب های جدیدی رو جذب کرده.هم خوشامد به دوستان جدید😘 هم تبریک به شما برای جذب مخاطب💋..پارت امشب هم مث همیشه عالی 💖.

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از کلام پرمهرت تارای عزیز... خوش بنشینه به نگاهت جانم💞💞🌷

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    2

    بمیرم برا پریسان خصوصا اونحاکه گفتین از اینکه احوال درونیش واسههمه آشکار شده خجالت میکشه😓😓😓💔💔

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    هروقت گذرش به گرگان میفته خاطرات آزارش میدن🙏🌺

    ۱ سال پیش
  • eialn

    3

    انقدر غرق رمان شدم که با پریسان گریم گرفت 🥲🥲

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    عزیززززم 😥😥 خوشحالم که ارتباط خوبی با داستان گرفتی💚🙏

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    آخ سهند دیگه دل بکن سهیلا میخواد زندگی برادرش حفظ بشه ولی خب همه اش هم که تقصیر پریسان نیست که برادر خودش داره راه و رسم رو اشتباه میره حتی اگه پریسان چراغ سبزی نشون بده اون دیگه نباید اهمیت بده تا چند پارت بعدی حس میکنم پریسان جواب بله میده به خواستگارش

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون مریم عزیز... مرسی از نظراتت گلم. بله سهند تعهد داره و باید بیشتر مراعات کنه. از افشین هم یکی دو روزه براتون میگم🌺💚🙏

    ۱ سال پیش
  • ماه و نگهبان ماه

    2

    فدات نویسنده قشنگ،پریسان دختر قویه امیدوارم بهترینها براش پیش بیاد و کاش آقای جن واسه خودش میخواستش اشتباه کرد که به افشین پیشنهاد داد افشین لیاقت نداره،آقای جن و پریسان بیشتر به هم میان

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    از آقای جن این یکی دو روزه براتون میگم😅😅😅

    ۱ سال پیش
  • ماه و نگهبان ماه

    2

    امیدوارم اومدن بچه به زندگی سهند و گیلدا قشنگی بده بهشون آرامش بده گیلدا گناه داره اونم نیاز به عشق و محبت داره

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    امیدواریم... ممنونم از حضورت 💚🌺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️