پادشاه جاده ها به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت صد و ششم :
بعد از نیم ساعت، سرانجام به مقصدش رسید. لحظهای که پایش کف آسفالت را لمس کرد، رعد و برق وحشتناکی آسمان تاریک را مانند چراغی روشن نمود و غرش آن، صدای دلخراشی بود که در دل شهر طنین انداخت. باران به ناگاه شروع به باریدن کرد، قطراتش مانند مرواریدهایی گرانبها از آسمان فرو میریختند و زمین را در آغوش میکشیدند.
مهران از کوچهی باریک گذشت و درست در مقابل خانه ایستاد. دیوار آن، با ارتفاعی
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Maryam
1مهران خیلی قشنگ اعتراف کرد نمیشه این مهرانو بدید ببرم برام بسته بندی کنید میام برمیدارم🙂 اخ نورا لجبازی نکن دل پسرمو نشکون🥲
۱۲ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂
۱۲ ماه پیشثریا
4نورا کم کاری کرد باید یه چندتا ضربه دیگه هم میزد😅
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
اگه مهران خودش جلوگیری نمیکرد که صددرصد اتفاق میفتاد
۱ سال پیشم.ر
2عشق نیروش بیشتره😊😊
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بله درش شکی نیست
۱ سال پیشالی
3واقعا سخته برای نورا حق هم داره ولی مهران هم گناه داره😢
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آره الان برای دوتاشون ناراحتم
۱ سال پیشYesii
1ای بابا نورا خانوم چرا بچمو میزنی خب گناه داره🥲 یعنی این دوتا بهم برسن من دیگه هیچی نمیخوام🤕
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دیگه اول که نمیدونست از دست عشق هر چی برسه فرجه🙂
۱ سال پیشراز
2ای بابا نورا این بچه رو انقد نچزون کمرشم ک شکستی
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂😂
۱ سال پیشزهرا
1نورابین عقل ودلش گیرگرده ازیه طرف مهران راقاتل پدرش میبینه ازطرفی عشقی که دردلش نسبت به مهران داره کدام باید انتخاب کند؟
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
میریم جلو ببینیم کدومو انتخاب میکنه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیلین
0عررررر الان باید یکی از آهنگ های غمگین بیلی رو روی این پارت میزاشتیم 😭