پارت هفتاد و دوم :

***
با توقف ماشین، با اینکه خسته‌ی راه بود، اما بابت شوق و شور نشسته به جانش، شتابان کیف دوشی مشکی بزرگش را از کنارش برداشت و درب ماشین را گشود. به محض پیاده شدنش با برخورد هوای شرجی به صورت یخ زده‌اش، احساس خوشایندی پیدا کرد و هوای سنگین را به ریه‌هایش کشید. راننده بدون اینکه ماشین را خاموش کند، سر به عقب چرخاند و پرسید:
- دخترم، بمونم یا برم؟
با دیدن ماشین مشکی پارک شده‌ی گوش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    وای،خداروشکر این دوری به پایان رسید،چه شیطنتی می کنه،اهلش بودی تا حالا اینکارو کرده بودی بچه مومن 😁😍🤩

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂

    ۱ ماه پیش
  • هلنا

    1

    یعنی از تغییر مود خودم تعجب کردم تا چند دقیقه پیش تو پارت قبلی از ناراحتی فوت مارجان اشکم در آمد الآنم از خوشحال اینکه این دو کبوتر عاشق بالاخره بعداز کلی سختی بهم رسیدن اشکم در اومد و همچنین کلی هم سر شوخیایه خنده دار عادل علیسان باهم نیشم باز بود. خلاصه که خیلی خووب بودد عالیی 🥹🫠😭🫀💫🛐

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    عزیزم😅🥹🤭

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    2

    تشکر از نویسنده عزیز بابت رمان خوبشون

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷🌸ممنون از شما

    ۱ سال پیش
  • اهو

    1

    احساسشون عالی بود و خیلی زیبا بود🌺🌺🌺

    ۱ سال پیش
  • نفس

    1

    وای فوق العاده زیبا عالی خدارو شکر بهم رسیدن ذوق دارم ممنون عزیزم دست گلت درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • پری

    1

    ممنون عالی بود مثل یه خواب بود باورم نمیشه گونش با پای خودش اومد پیش علیسان.یعنی رمان دیگه داره به آخراش میرسه؟؟حیف شد ک

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    2

    این پارت خیلی عالی بود بعد این همه رنج وسختی بهم رسیدن ممنون نویسنده جون عزیزم 😘❤️🌹

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    2

    عالیییییییییییی♥️😁😁

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۹

    6

    آخییییش انگار یه لیوان آب خنک خوردم😊😊

    ۱ سال پیش
  • راز

    3

    اوه اوه علیسان چه آتیشی داره میسوزونه

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    بچه مومن برودخترخوب رسمی خواستگاری کن ببین شرط محمدعلی چیه🙏😜😁

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    3

    عالی مرسی نویسنده خوشقلم کیف کردم از خوندن این پارت بعد این همه درد و رنج این پارت همه ی اون دردو رنجا رو شست و برد بوس به لپت

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    2

    قلبم کوت کوت شد. مرد مهربون بااخساس ادم حسابی 😍🧸

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷😅

    ۱ سال پیش
  • مریم

    3

    من الان چشمام اینجوری شدن😍مممننننووووننم ازت نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷🌹

    ۱ سال پیش
  • رستا

    4

    ممنون بابت این رمان،،، ولی این پارت خیلی سریع پیش نرفت این همه درد و دوری این همه حجب و حیا در ۱دقیقه دود شد رفت، اگه اینجوریه پس منتظر عاشقانه های زیرپوستی راضی و اسکلت خان هم پس هستیم،،،

    ۱ سال پیش
کپی شد!