پارت شصت و هشتم :
***
با اینکه تمام مدت شب را بیدار مانده و به هتل نرفتهبود، اما از طلوع خورشید پا برجا و بیقرار در حیاط بیمارستان، منتظر به پایان رسیدن عمل دخترکی بود که قدرت عشقش او را به خاک غربت کشاندهبود. او مصمم بود که بار دیگر با مشکلات زندگیاش، دست و پنجه نرم کند و برای رسیدن به آسایش در کنار آرامجانش بجنگد. پاهایش بابت اینکه همچون مرغ سرکنده وجببهوجب محوطهی حیاط را پیمودهبود،
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
2خوب خدارو شکر نصف خان ها رو رد کرده فقط دوخان بزرگ موندن فقط تورو خدا چشماش ببینه مشکلی نباشه خیلی گلی
۱ سال پیشsky?
2مادربزرگ دوست داشتنی🥰
۱ سال پیشسهیل۲۹
4آخیییش دل منم راحت شد..ان شاءالله گونش بیناییش رو بدست بیارعه..مرسی پارتهای قشنگی بودن
۱ سال پیشرزا
3عاطفه جون هرچی از قلمت زیبات بگم کمه دست مریزاد انشاءاللع که همیشه همین طور بدرخشی ❤
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
شما لطف دارین و ممنون بابت انرژی مثبتتون🌸
۱ سال پیشثریا
2محمد علی فکر نکنم به این راحتیا راضی بشه🙁 خسته نباشی گلم عالی بود ممنون بابت پارت هدیه🌹🦋
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌷
۱ سال پیشزهرا
2بابت پارت هدیه ممنون خوش قلم جونم و این که تو رو خدا اینا رو زود به هم برسون دلمون اب شد یه پارت عاشقانه ببینیم😁😁😁🙏🙏
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌷
۱ سال پیشثریا
5واقعا مادر بزرگ عاقل و فهمیده ای داره خیلی شخصیتش برام جذابه 🤗
۱ سال پیشاسرا
3اخه گونش که عاشقه فقط محمدعلی میمونه همون بهترعلیسان فکرکنه بایدقلب گونش بدست بیار🙏😍
۱ سال پیشمریم
4سرور قبلن گفته بود داماد دوسته علیسان رو هم که دوست داشت
۱ سال پیشم.ر
5ای سرور شیطون بلا خوب دیگه قدرت عشق نباید دست کم بگیرند😇😇😅
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
1خوبه که این مادربزرگ عشق اینارو درک می کنه،معمولا بزرگترا جوونارو باور ندارن میگن اینا که مثل ما نیستن،عشقشونم الکیه زود از سرشون می پره،پس سعی می کنن خودشون براشون تصمیم بگیرن 😏