پارت شصت و هفتم :
***
با کمک و راهنمایی پریا، بر روی تخت نشست. پس از کمی مکث دراز کشید و سر بر روی بالشت گذاشت.
- آفرین دختر خوب! امشب باید خوب استراحت کنی که فردا عمل راحتی داشتهباشی.
همین جملهی کوتاه استرس نشسته بر جانش را افزود، طوری که گویی بچه گربهای سرکش را در دلش انداختند. تلاشش برای غلبه بر ترسش بیفایده بود.
- خیلی میترسم!
پریا با یک حرکت لب تخت نشست. او به عنوان یک پزشک به د
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سلین
2کیلیلییی اینجا باید بگیم یا علی گفتیم و عشق آغاز شد، کی بساط عروسی این دوتا رو پهن کنیم عاطفه جون😂😍💃🏻
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
به زودی😂
۶ ماه پیشنفس
3وای چه خوب چه پارت زیبای ان شاالله هرچه زودتر خوب بشه وبا هم روزای خوبی داشته باشند بدون مزاحم لطفاً ممنون عزیزم زحمت کشیدی
۱ سال پیشزهرا
3چه عشق قشنگی افرین گونش جونم
۱ سال پیشثریا
2علیسان به بهونه زندگی ما هم تبدیل شده پسر جذابمون🥲😍
۱ سال پیشمریم
5به این میگن عاشق واقعی خدا کنه چشمای گونش خوب بشه وبهم برسن
۱ سال پیشم.ر
4درستش همینه بهونه زندگیت هستش خداراشکر میدونه😊😊
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
1هردو عاشقن اما بهم که می رسن برعکس عمل می کنن،امیدوارم بعد خوب شدنش دیگه کسی سد راهشون نشه 🥺