پارت شصت و ششم :
***
به محض وارد شدن به سالن فرودگاه، به قصد دیدن عادل یکراست بهسوی اتاق پزشک رفت. پس از چند ضربه زدن به درب سفید پیش رویش، آن را باز کرد و وارد شد. با دیدن شخص دیگر به جای عادل اخمهایش شدت گرفت.
- سلام جناب ریاحی.
سرش را تکان داد و در جواب دکتر جوان خوشروی پشت میز که به احترام او سر پا ایستادهبود، گفت:
- سلام، دکتر عبادی نیستن؟
مرد جوان ابروهای شمشیری مشکیاش را بالا ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹👌👌
۳ ماه پیشم
1قرار بود تا خوب شدنش کنارش باشه اما با این دوری داستان برعکس شد،حالا علیسان بی وفاست درحالیکه اون اول ردش کرد 😔
۳ ماه پیشهاله
3الهی بمیرم برای بچم نفرین رزا علیسان رو گرفت🥹💔
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😢 😞
۶ ماه پیشزینب
4واقعا رمان قشنگیه ای کاش زودتر گونش خوب بشه این چند روزمن همش برای این دوتا ناراحت میشم واقعا شخصیتاشون به دل میشینه برای اولین بار میخونم یه مردی اینجوری درد عشق می کشه آن شاءالله بهش برسه ما این دوتا رو خوشحال ببینیم
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌸🌸🌸
۱ سال پیشصفا
3خیلی گشنگهههه ممنون بابت قلم خوبتون
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون بابت نگاه گرمتون🌷
۱ سال پیشزهرا
2بابت پارت هدیه ممنون نویسنده خوش قلم 🙏🙏🙏
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹🌺🌸🌷
۱ سال پیشراز
2با تنها گذاشتنش گونش فک کنه به خاطر کور شدنش پس زده شده
۱ سال پیشراز
5به نظرم علیسان نباید گونش رو تنها می ذاشت حتی با تلفن بهش میتونست حالش رو خوب کنه انگیزه بهش بده حتی اگه جواب نمی داد ولی متاسفانه انگارعلیسان فرار کرد گونش رو تنها گداشت و غمش شد دوتا هم چشمش هم دوری علیسان
۱ سال پیشثریا
1ممنون عزیزم🤗💝 بابت این پارتای طولانی
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌷
۱ سال پیشZ.k
2این رمان خیلی حس هی قشنگی داره واقعا اومدنش لذت میبرم .ممنون از این قلم خوبتون.
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از شما و خوشحالم بابت دوست داشتن رمانم🌷
۱ سال پیشثریا
1احساس میکنم علیسان و گونش به یکم دوری از هم نیاز دارن💕
۱ سال پیشمریم
2خیلی رمان قشنگیه ،ممنونم ازت بابت این رمان زیبا
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خوشحالم که از رمانم خوشتون اومده🌷🌸
۱ سال پیش...
2زیبا بود متشکرم این غلیان احساسات وپستی وبلندی های رسیدن هم زیبایی بخشیده به داستان
۱ سال پیشنفس
6عالی ❤️ پارتی پر از بغض غمگین ولی دلنشین موفق باشی عزیزم تو بی نظیری خدا کنه هر چه زودتر به هم برسن
۱ سال پیشپری
2ممنون عزیزم لطفا چشمهای گونش خوب بشه
۱ سال پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خواهش میکنم🌷توکل به خدا😅
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
1کسی باور نخواهد کرد/اما من به چشم خویش می بینم /که مردی پیش چشم خلق/بی فریاد می میرد/نه بیمارست/نه بردارست/نه در قلبش فرو تابیده شمشیری/نه تا پر درمیان *** اش تیری/کسی را نیست در این مرگ بی فریاد تدبیری😭😭