پارت بیست و هشتم :

آسمان حتی یک ستاره هم بر ردای شب نداشت. هوا ابری و خنک بود و نسیم از اندک فضای پایین کشیده‌ی شیشه داخل ماشین می‌چرخید و رایحه‌ی عطرهایمان را در هم می‌آمیخت. موسیقی آرام و عاشقانه‌ای از سیستم پخش می‌شد. مسحور صدای دلکش خواننده بودم که هومن صدا را قطع کرد و پرسید:
_ خوابی؟
_ نه!
_ چرا اینقدر ساکتی!
_ به آهنگ گوش می‌کردم. چه صدای قشنگی داره! اسمش چیه؟
کوتاه و معنادار مرا نÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    رفتار هومن از دلسوزی یا ناراحتی از دستش رفت معلوم نیست 🤔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😉😉

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    حماقت های افرا تمامی نداره،هومن راست میگه حتی اگه خودشم بخاطر پول میخوادش 🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👌👌

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️