سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت دوم :
از همان دمِ صبح که آفتاب از پشت شاخههای بلوط قد کشید، صدای پا در عمارت بالا گرفته بود. زنهایی که همیشه با احتیاط از کنار حوض میگذشتند، حالا با سینی و سطل و سینیِ چای اینطرف و آنطرف میدویدند. معلوم بود خبرِ آمدن یاورخان، طوفانیست که پشت پنجرهها بند نخواهد شد.
من کنار دیوار ایستاده بودم، با دستانی پر از برگبو و سبزیهای تازه. اما چشمم، مثل همیشه، مراقب بود؛ مخصوصاً وقتی صدای پاشنههای کسی از پلههای سنگی بالا آمد... صدایی که بهخوبی میشناختم.
خانمجان... مادر یاور.
زنی با قامتی صاف، چادری حریرگونه و نگاهی که هرچه میدید، حق قضاوتش را از پیش با خود داشت. موهایش با دقت زیر چارقد بسته شده بود، اما هیچچیز از صلابت پیشانیاش کم نمیکرد. چشمهایی داشت که انگار آدم را تا استخوان میکاوید.
– ننهی این دختر رعیت کو؟
صدایش نرم نبود؛ کشدار و تحقیرآمیز، مثل خطی که با چاقو روی چوب کشیده باشند.
من لب باز نکردم. اما مادرم، از ته حیاط خودش را رساند. چادر گلدارش خاکی بود، ولی صدایش محکم.
– امر بفرمایین، خانمجان؟
– کو دخترت؟ همونکه کوزه شکوند دم کوچه، همونکه نگاهشو از مردا نمیدزده.
– نازگل خطایی نکرده، خانم.
خانمجان، با نگاهی که از مادر گذشت و روی من نشست، گفت:
– اگه خطا نکرده، پس چرا اسمش اینهمه وقته تو دهن خدمهست؟ دختر رعیت باید سایه باشه، نه آواز.
نفس حبس کردم. اما آنجا پایان توهین نبود. صدای زنی دیگر، تیز و نیشدار، از پشت ستون رسید:
– مخصوصاً اگه اون دختر بخواد به آفتاب نگاه کنه!
بهناز بود. خواهر یاور.
زنکی که زهر زبانش، دل گرگ را هم میلرزاند. با لبهایی سرختر از زغال اخگر، ابروهایی کشیده، و صدایی که مثل سوزن، یکراست میرفت زیر ناخن روح.
– نازگل خانوم! دختر رعیت! چهقدر راحت اسمش تو عمارت میچرخه... عجیبه نه مادر؟
خانمجان لبخند سردی زد.
– تعجب نمیکنم. همیشه مار از بین علفهای بیاجازه بیرون میزنه.
بهناز ادامه داد:
– وقتشه این مار، با چوب ارباب روبهرو شه. نه با دلسوزی خدمه...
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
یاسمین
0عالی بود دوست داشتم از شخصیت های شجاع و جسور اون هم دختر در داستانها لذت می برم
۱۱ ماه پیش.. ـــــــــــــــ
0....... @
۱۱ ماه پیشفاطمه
0عالی بود مرسی ❤️❤️❤️❤️❤️
۱۱ ماه پیشثنا
0عالیه تا اینجا
۱۱ ماه پیشمریم
0تا پارت سه خوندم برام جالب بود خیلی ممنون از نویسنده لیاقت بهترینها رو داره و امیدوارم موفق باشه
۱۲ ماه پیشحدیث
0رمان خوبیه ولی باید زود زود پارت گذاری شود
۱۲ ماه پیششیدا
1رمان های سبک قدیم را دوست دارم.
۱۲ ماه پیشآهو
0رمانش معرکست
۱۲ ماه پیشطهورا
0رمان خوبیه
۱ سال پیشمهدیه
0دوست دارم بقیشو بخونم نظر بدم
۱ سال پیشفاطیما
0واقعا قشنگه
۱ سال پیشسکینه قاسم پور
0مواظب خودت باش
۱ سال پیشفاطمه
0برای شروع خیلی جذابه و مشتاقانه خواهانم دنباله رمان بخونم امیدوارم دلنشین تر باشه❤️❤️خسته نباشید
۱ سال پیشزارعی
0تا این پارتی که خوندم خوبه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0عالی بود ❤️