سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت یک :
با همون کاسهی مسی توی دستم، خشکم زد.
نه به خاطر صدای تاخت اسب، نه به خاطر بوی خاکِ نمخوردهی عمارت که به خاطر مردی که از دل غبار، مثل کابوسهای بچگیم بیرون اومد.
یاورخان... پسر ارباب.
بزرگ شده بود. بلندبالا، چهارشونه، با نگاهی که انگار دنیا رو بدهکارشه.
چشمام ناخودآگاه دنبالش رفت. تو اون پالتوی سیاه، مثه تکهای شب بود وسط ظهر روشنِ ده.
کاسه از دستم لیز خورد و با صدا افتاد زمین. یکی از کلفت های عمارت چشم غرهای رفت.
– چشمت پِیِ اربابزادهس! خدا عقلت بده دختر...
خم شدم کاسه رو بردارم.
– عقل که باشه، دل میمیره خالهجان. دل که باشه، عقل ریشه میزنه وسط خار و خس.
یاور پیاده شد. قدمهایش سنگین بود. نگاهش از بالای عمارت تا پایین عمارت چرخید و انگار یک لحظه، رو من ایستاد.
نمیدانم چشم تو چشم شدیم یا خیال کردم.
فقط فهمیدم قلبم کوبید. تند. ناجور. مثل روزی که اربابِ پیر گفت:
"این دختر، زبونش تیزه، مواظبش باشید."
حالا پسرش برگشته بود تا تیزتر از زبون من، قانون بنویسن واسه ده.
اما من دیگه اون نازگلِ کوچیک نبودم.
اگه اون اربابزاده بود، منم دخت رعیتی بودم که زیر بار هیچ مردی نمیرفت.
حتی اگه اسمش «یاور» باشه.
آسمان، انگار نه باران که بغضی فروخورده بر بام کاهگلی خانهها فرو میریخت.
اما بارانی که در دل من میبارید، صدایی نداشت؛ بیتاب، پنهان، و گاه آنچنان بیرحم که تیشه به ریشهی صبرم میزد.
از وقتی که سایهاش را میان غبار عمارت دیدم، چیزی در جانم بیدار شده بود.
نه عشق، که عشق برای دختر رعیت، واژهایست ممنوع؛ حتا اگر نگاهش میان پالتوی سیاه یک اربابزاده گره خورده باشد.
دست به کوزهها داشتم. سنگین بودند از آب و خاطره.
که صدای قدمهایی آشنا، بر خاک حیاط نشست. مردی چنین نمیخرامد، مگر آنکه خیابانهای شهر، به گامهایش خو گرفته باشند.
برگشتم.
یاور بود.
ایستاده، تکیه داده بر تنهی گردوی سالخورده، دستبهسینه، نگاه در نگاهم.
– نازگل... درسته؟
لحنش نرم نبود، اما زهر هم نداشت. مثل کسی که در دل، حکمی خوانده و حال میخواهد پاسخی بشنود.
با لبی بسته و دلی آشوب، گفتم:
– اگه دنبال بازخواستین، مادرم تو اندرونیه. من تنها کوزهها رو پر میکنم.
زیر لبی خندید، نیمه و سنگین، شبیه مردی که چیزی را یادش آمده باشد.
– هنوز همون زبانی رو داری که پدرم دربارهش هشدار میداد.
دستم به کوزهای بند بود. نگاه نکردم، اما حس کردم آمد نزدیکتر..
– نمیخوام بترسونمت. فقط خواستم بدونم... هنوز همون دختری هستی که توی مجلس ده، وقتی شش سالت بود، سینی شیرینی رو ریختی روی لباس مادرم؟ فقط چون شنیدی گفت: «رعیت نباید تو چشم باشه؟»
نفس کشیدم، آرام اما تلخ.
– اون روز بچه بودم. اما زهر اون جمله، هنوز ته دلم نشسته.
یاور نگاهش را از من گرفت، رو به دیوارهای ترکخوردهی عمارت انداخت.
– خیلی چیزا تغییر کرده، نازگل. ده، من، حتی سهم من از این زمین. خیلیها نمیخوان من اینجا باشم.
بیپروا، با همان زبان تلخم که سالها سپر شده بود، گفتم:
– منم جزوشونم.
برگشتم سمت کوزهها. صدای قدمهایش آرام دور شد.
نفسم برگشت سر جا، اما دل نه...
دل، درجا مانده بود؛ گیر کرده لابهلای رد پای یاور، و لحن نامکشوف صدایش.
چیزی در من جوانه میزد.
بیاجازه، بینام، بیرحم.
شاید اسمش یاور بود...
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
یاسمین
0عالی بود👌👌
۱۱ ماه پیشآناهیتا
1کاش حمله هایس آسون تر بود و جالب بود ارباب ، شکنجه،عاشق اینا
۱۱ ماه پیشبدک نبود
0من زیاد خوشم نیومد
۱۱ ماه پیشزهرا
1عالی بودعزیزم خیلی خوشم اومد
۱۲ ماه پیششمیلا
0شخصیت اصلی لطفا فرار کن
۱۲ ماه پیششیدا
0رمان های سبک قدیم را دوست دارم
۱۲ ماه پیشمریم
0خیلی عالیه
۱۲ ماه پیشزهیر
0خیلی خوب بود
۱ سال پیشدلوین
0جالب بود مشتاقم ادامشم بخونم
۱ سال پیشدلوین
1جالب بود مشتاقم ادامشم بخونم
۱ سال پیشآوینا
1عالی هستش ممنون از برنامه خوبتون
۱ سال پیشماهیر
2خیلی زیباست ولی کاش سکه ای نبود . قلمت خیلی به دل می شینه. موفق باشی!
۱ سال پیش...
1دلم برای نازگل سوخت
۱ سال پیشElnaz
0قبلا از این نویسنده رمان خوندم و میگم این رمانم قراره بترکونه محشره
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

السا
0پارت اولش عالی ❤