افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و هشتم :
از همون روز اولی که دیدمش،انگار من رو نمیتونست در کنار شروین ببینه
خواستم ازش دور بشم که صداش مانع شد:
-نمیخوای بدونی چرا تنهایی رو انتخاب کردم؟؟
برنگشتم اما ایستادم:
-مهم نیست
تنهایی شما به من مربوط نمیشه و راجب بهش هیچ کنجکاوی هم ندارم
دیگه نموندم کنارش
عجیب بود
خیلی رفتارش عجیب بود
معقول و سنجیده عمل نمیکرد،و همین من رو به شک وا میداشت
رفتم و
لطفا صبر کنید...
