از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و هفتم :
مهران زیپ اورکت سیاهش را بالا کشید و کلاه پشمیاش را روی سرش گذاشت. ساک سنگین افروز را روی دوش انداخت. خواست عطا را از بغلش بگیرد اما افروز با عقب کشیدن دستش مقاومت کرد. اصرار نکرد. نگاهی مطمئن به صدیقه انداخت و رو به او محکم پلکهایش را بست تا خیالش را راحت کند. در حیاط را باز کرد.
- گه افروز جان. یولا توش! بو اتوبوس گئتسه آخشاماجاخ دای اتوبوس یوخدی. (بیا افروز جان. راه بیفت! این اتوبوس
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
احتمالا سرعت نت پایینه.
۱۱ ماه پیشآ.ع
0هیجان زده کرد
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱۲ ماه پیشزندگی
0چندوقت پیش ی رمانی رودنبال میکردم ب اسم مرگ ستاره،نمیدونم نویسندش چش بودک یهوقطع کردوناتمام موند.رمانای چرت رونمیخونم،دومین رمانیه ک دوس دارم دنبالش کنم.قلمت یجورایی خواننده رو میکشونه وسط اون داستان!موفق باشید راستی خودمم اهل اردبیلم😍
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
پاینده باشید به مهر.🥰🥰❤️
۱۲ ماه پیشمریم
1یه جا گفته که عاشق هم بودن سردار وافروز چیشد که الان ازش فرار میکنه؟
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
داستان سردار خودش به تنهایی یک مرثیهست.❤️
۱۲ ماه پیشمریم
2هیچی از گذشته نفهمیدم افروز ازدواج کرده بود یا بهش *** شده بود؟من فکر می کنم عطا پسر عباد.
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
تا باز شدن گرهها چیزی نمونده🥰🥰
۱۲ ماه پیشم.ر
0حتما سردار پشت دره😢
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
طفلی سردار.❤️
۱۲ ماه پیشصدف
0افروز با سردار ازدواج کرده بود
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱۲ ماه پیشحانیه
0منن همین فکر را میمکنم....یه جای ریز اشاره کرده بود نویسنده😉
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

راضیه
0دانلود نمیشه