نوازنده ی خاموش به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و یک :
تمام این مدت، بیرون از خانه، در سکوت کوچه، آدمهای کاویانی در حال نگهبانی از خانهای بودند که فکر میکردند امن و امان است. بیخبر از طوفانی که در آن به پا شده بود.
الینا با چشمانی که از وحشت و ناباوری گشاد شده بود، به من خیره شده بود. «دیوونه شدی حمید! ولم کن! این چه کاریه؟»
روی صندلی دیگری روبرویش نشستم. به چشمانش زل زدم. با آرامترین و در عین حال ترسناکترین لحنی که در تمام عمرÙ
لطفا صبر کنید...
