آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت ده :
صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، از همان پنجرهی یک وجبی آفتاب داخل زده بود..
بوی چای تازه، کرهی محلی و نان گرم از فضای ساکت اتاقم را احاطه کرده بود.
سینی صبحانه روی میز کنار تخت بود. چای، پنیر، کرهی محلی، چند برش نان تست... اما دلم نمی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

Hani
0منکه چشمم از هرچی خدمتکار ترسیده