پارت بیست و چهارم :


سرم را به تأیید جنباندم. آهسته گفت:
_ لعنت بهت!
دست از ماساژ پیشانی‌ام برداشتم. تلخی نگاهم نه‌تنها اثر نکرد، بلکه ابروهایش را درهم برد. در جلوی ماشین را برایم گشود:
_ توی داشبورد مُسکن دارم.
بی‌حرف نشستم؛ پس از خوردن قرص، سرم را به صندلی تکیه دادم و پلک‌های را بستم. بار نگاه سنگین و مکدرش را حس روی شانه‌هایم میکردم. بعد از درنگی طولانی سوار ماشین شد و آن را به حرکت درآو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    1

    هومن مونده بشناسیم دوست یا دشمن😎😎

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بعللله

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️