ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت نود و سوم :
خورشید با دلبری به آسمان بله داد و به حکم طلوع در آغوش او گم گشت. نور از پنجرهی مستطیلی و بزرگ که پردهی حریر سیاهش کنار رفته بود بر رخ رامدخت خفته روی تخت دونفرهی مشکی تابید و از لای پلکهای لرزانش گذشت تا به چشمان خمارش رسید. حرارت تنش را نبود پتو روی بدنش کم کرده و خنکای بالش سفید در تضاد با حرارت درونش حالتی از رخوت و کرختی را به خورد تنش داده بود. چشمانش را که کامل گشود، پلک محکمی ز
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نکنه شکارچی چشمش
0رامی و بگیره؟؟ 😐😑💔
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آخ آخ واسه طرفدار مزدک و رامی این اصلا خوب نیست🫣
۹ ماه پیشآذر
0منظور از پارتنر رامی بود؟ مروارید داستان چطور؟
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره، منظورش اینهکه سری دومه که با ایرج درگیر شده و اینبار پای دخترش هم وسطه؛ صدفِ پوچ رامی بود به این معنا که احتمال میدن نکنه برای ایرج واقعا اهمیتی نداشته باشه، و مروارید رازانه.. که مطمئنن هرکاری برای نجات رامی انجام میده
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0گذشته ی هانتر و ایرج باید جالب باشه...فقط این تراژدی و قبلش روی کی پیاده کرده هانتر خان معلوم نیست
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
درسته.. فصل قبلی تراژدی با کی بوده مهمه!
۱ سال پیشآذر
0من حس میکنم با کشتن خانواده رامی؟! اما با خودم میگم خانواده رامی که واسه ایرج اهمیت نداشته؟!
۹ ماه پیشآذر
0جووووون شکارچی😏🤧❤️ 🔥
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آناشید
1شیپ میکنم حتی به غلط :) دامیار و رامی🎀