پارت صد و سوم :

مژده یک روند و بی وقفه هذیان میگفت. اما کاملا مشخص بود که کنترلی روی رفتارش ندارد و گاهی حتی گیج میزند. نگار از آن بالا نگاهی به جمعیت پایین پل انداخت و مرضیه خانم را دید که قوطی خالی قرص را برداشته و میان حلقه ی مردم به سر و صورتش میکوبد و ضجه میزند. دلش برای زن بیچاره سوخت. مژده هنوز داشت هذیان میگفت و فرصت زیادی تا سقوط دردناک او نمانده بود. پس کلامش را بی مقدمه برید:
- اومدم بهت بگم ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • وکیلی

    0

    مامان بابک میادمژده هم خوب میشه البته امیدوارم

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    قلبم اومد تو حلقم دخترجان...

    ۷ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مژده طفلکی🫠🌺

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️