لالایی پاندورا به قلم ساناز لرکی و مرجان فریدی
پارت صد و بیست و ششم :
**الا ( پرده ی آخر جنون)
زیر دوش آب گرم، ناگهان به خودم آمدم. تنم میلرزید، نه از سرما، که از آنچه گذشته بود. آرین بیصدا، آب داغ را روی تنم گرفت. گل و خون روی تنم مثل کابوسی که هنوز ادامه داشت، به آرامی در جریان آب ناپدید میشد. خودش تا زیر گلویش گلی بود، مثل مجسمهای که از دل زمین بیرون آمده باشد. هر دو در سکوت ایستاده بودیم، بهتزده، خیره در چشمهای هم.
ما تنها بازماندگان آن
این پارت به قلم ساناز لرکی نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
2به قرآن مجید دیگه مغزم برای یک راز دیگه کشش ندارهه
۲ ماه پیشLeila
3وای شوران واقعا عزیزو سوزونددد قربون بچم برمممم😭😭😭😭
۴ ماه پیشZahra
5این رمان یه شاهکارههههه بی نظیررررررر بود مرسی 🥺
۷ ماه پیشمبینا
12مگه هنوز رازی هم مونده؟ 🙄
۷ ماه پیش...
8هر خط یک راز
۷ ماه پیشهستی
14دیگه مغزم واسه راز جدید نمیکشه
۷ ماه پیشسما
11حالا یکی بیاد به آرین همه چیرو توضیح بده🤠
۹ ماه پیشsaba
4ازت ممنونم شوران عزیزمممم😭😭♥️♥️
۹ ماه پیشهستی
7شوران کووو ؟ بچمممم
۱ سال پیشالی
23با آریل خودش و آتیش زد بچم
۱ سال پیشYildiz
48یعنی این رمان تا شیر مادر و از دماغمون نکشه دست بردار نیست باز هم یا راز من که دگه کشش ندارم این رمان تا خط آخرش معما و راز است مغزم پوکید🤯😭
۱ سال پیشآنیا
5بعله راضی بودم رمانش عالیه فقولادست
۱ سال پیشFifi
10یک حقیقت پنهان دیگه😶
۱ سال پیشFatemeh
12واییی خدا باز چه حقیقتو رازی وجود داره؟
۱ سال پیشهلو
10یا خدا!حقیقت بعدی؟پنهانکاری بعدی؟راز بعدی؟
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Mehr
1خوشحالم ک شوران سر قولش موند :)