پارت صد و بیست و پنجم :

شهربانو… امید… پیرمرد… خدیجه…
مقابلم بودند، اما من هیچ درکی از اطرافم نداشتم.

پیرمرد، در حالی که به چشمانش چنگ می‌زد، با خشم فریاد زد:
_ این کلاغو بکشیددد!

شهربانو، بچه به بغل، خم شد و چاقو را از کمر امید بیرون کشید.
خیره به بچه‌کلاغی که روی جنازه‌ی امید نشسته بود، گفت:
_ اسم این کلاغ دیواعه! می‌دونی چه قدر برای خورشید و امید مهم بود؟خود امید بزرگش کرد،Ø

این پارت به قلم مرجان فریدی نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hani

    0

    اووف چه جوری به ذهنتون رسیده چی بنویسید

    ۱ هفته پیش
  • Sarina

    2

    وایی هارمونیکاا😭 روحان و ویولت عزیزمم😭 توی این زندگیشونم بهم نرسیدن😭 دیوا و اریل همون ویولت و روحان بودن🫠 باورم نمیشهه مرجان و ساناز چه کردید با ما😭

    ۱ ماه پیش
  • Mehr

    3

    ولی اونجایی ک گفت سنگ قبرمو خراب کردن من مردم💔😭 الهی بگردم چیپسی نازنینم 😭😭من نگرانش بودم ک تو خیابون ولش نکنن ولی حتی آریل نتونست همون موقع ازش خدافظی کنه😭😭💔

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    3

    پشمام.. تنها کلمه ای که الان میتونم بگم

    ۲ ماه پیش
  • المیرا

    4

    باورم نمیشه، خیلی قشنگ بود. خیلی قشنگ نوشته شده. بابا دمتون گرم

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    4

    وایی مردمم تا رسیدم اینجاش..دلم میخواد سه ساعت بشینم گریه کنمم😭😭دیواا😭😭 آریل 😭😭خیلی قشنگ بودنن

    ۳ ماه پیش
  • دختر خورشید؛

    3

    قلم ساناز خانم خیلی قشنگه اولین رمانیه که ازشون میخونم هیچ وقت فکر نمیکردم از رمانایی کسی به جز مرجان خوشم بیاد تو این پنج سال اصلا اتفاق نیوفتاده بود که از قلم کسی به اندازه مرجان خوشم بیاد فقط رمانای مرجانن که انگار با روحم حرف میزدن و باعث شدن به نویسندگی علاقه پیدا کنم

    ۳ ماه پیش
  • دختر خورشید؛

    2

    مثل همیشه مرجان قلمت عالیه با این پارت احساس میکنم یه حس خنکی و شادی تو قلبمه مثل پرواز پروانه ها کاش همه ما یه همچین عشقی بهمون برسه عشقی که در تمام زندگی هامون محکوم به تکرارش باشیم عشقی ابدی

    ۳ ماه پیش
  • Aban

    2

    نه ادم نمیتونه بعد خوندن یه رمان چن ین حس رو باهم داشته باشه دچار خود درگیری بشه و همچنان واکنش این اثر :

    ۴ ماه پیش
  • .....

    6

    طبیعیه دلم میخواد برای چیپسی گریه کنم 😭😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • zahra

    3

    وای عزیزای من الهی بمیرم براتون😭😭💛🖤

    ۵ ماه پیش
  • نورا

    14

    امیدوارم یه رمان دیگ که جلد دوم این رمان باشه رو هرچه زودتر شروع کنین به نوشتن و موضوعش زندگی بعدی دیوا و اریل باشهههههه لطفااااا بنویسینشش من نمیتونم اینجوری وای چقدد دردد کشیدن حقشون یه زندگی خوب و واقعیهه

    ۶ ماه پیش
  • نمیدونم

    8

    اگه ادامه ی داستان آریل و دیوا رو میخوای، هامونیکا رو بخون💜

    ۶ ماه پیش
  • ایدا

    3

    هارمونیکا رو بخون

    ۵ ماه پیش
  • Zar

    2

    هارمونیکا ادامه اریل و دیوا

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    7

    گریه کنم؟ بخندم؟ نفرتمو بیشتر کنم؟ یا برای عشقی که دیدم بمیرم؟😭وای بر من که چطور دیوونه قلم شما دو نویسنده شدم

    ۶ ماه پیش
  • ...

    12

    از شدت شوک زبونم بند اومده انتظار این پایان رو یک لحظه هم برای آریل و دیوا نداشتم

    ۶ ماه پیش
  • زری

    1

    Woooooww خیلی زیبا بود خیلی زیبا بود واااای

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️