لالایی پاندورا به قلم ساناز لرکی و مرجان فریدی
پارت صد و بیست و ششم :
**الا ( پرده ی آخر جنون)
زیر دوش آب گرم، ناگهان به خودم آمدم. تنم میلرزید، نه از سرما، که از آنچه گذشته بود. آرین بیصدا، آب داغ را روی تنم گرفت. گل و خون روی تنم مثل کابوسی که هنوز ادامه داشت، به آرامی در جریان آب ناپدید میشد. خودش تا زیر گلویش گلی بود، مثل مجسمهای که از دل زمین بیرون آمده باشد. هر دو در سکوت ایستاده بودیم، بهتزده، خیره در چشمهای هم.
ما تنها بازماندگان آن
این پارت به قلم ساناز لرکی نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zahra
2این رمان یه شاهکارههههه بی نظیررررررر بود مرسی 🥺
۴ ماه پیشمبینا
11مگه هنوز رازی هم مونده؟ 🙄
۴ ماه پیش...
5هر خط یک راز
۴ ماه پیشهستی
12دیگه مغزم واسه راز جدید نمیکشه
۴ ماه پیشسما
10حالا یکی بیاد به آرین همه چیرو توضیح بده🤠
۶ ماه پیشsaba
4ازت ممنونم شوران عزیزمممم😭😭♥️♥️
۶ ماه پیشهستی
7شوران کووو ؟ بچمممم
۱۲ ماه پیشالی
22با آریل خودش و آتیش زد بچم
۱۱ ماه پیشYildiz
46یعنی این رمان تا شیر مادر و از دماغمون نکشه دست بردار نیست باز هم یا راز من که دگه کشش ندارم این رمان تا خط آخرش معما و راز است مغزم پوکید🤯😭
۱۲ ماه پیشآنیا
5بعله راضی بودم رمانش عالیه فقولادست
۱ سال پیشFifi
9یک حقیقت پنهان دیگه😶
۱ سال پیشFatemeh
11واییی خدا باز چه حقیقتو رازی وجود داره؟
۱ سال پیشهلو
9یا خدا!حقیقت بعدی؟پنهانکاری بعدی؟راز بعدی؟
۱ سال پیشSaeedeh
9چیز دیگه ای هم ک سورپزایمون کنه؟
۱ سال پیشآیلی
9وای مگه بازم حقیقتی وجود دارهههه😭
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Leila
1وای شوران واقعا عزیزو سوزونددد قربون بچم برمممم😭😭😭😭