پارت شصت و نهم :

سکوت می کنم چرا که حرفش حق بود و حرفی برای گفتن نداشتم.
-منم دلم می خواست خانواده ام برای پاگشا دعوتم کنن توی تولدهامون باشن واسه سالگردمون همراهیمون کنن ولی...
آهی می کشد و قطره اشکی را که گوشه ی چشمش جمع شده است را با انگشت پاک می کنم.
-ولی انگار همون طور که انتخاب خیلی چیزها با ما نیست، انتخاب خانواده و پدر و مادر و خواهر و برادر با ما نیست و اونا رو هر جور که هستن باید بپذیریم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    3

    عجب اتفاقی ازسرش گذشت واینکه بعضی وقتهاغلط نوشناری بهترتاغلط رفتاری🙏

    ۸ ماه پیش
  • م

    3

    خدارو شکر حداقل راننده به عقلش رسید، داشت چه غلطی می کرد بی حواس، ای مجید پست *** 😡🙏🏻🖤

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️