سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت شصت و هشتم :
به اتاق می آید و با دیدن ذغالی روی تخت در آغوشم صدای سنگین نفس هایش به گوش می رسد.
از اینکه توانسته ام حرصش دهم، دلم خنک می شود. من به خاطر او داخل چال سرویس پریده بودم و همه جایم را به گند کشیده بودم، آن وقت او می گفت که نمی تواند.
شهاب که به حمام م یرود، کمی در جایم جا به جا می شوم تا وقتی شهاب از حمام برمی گردد دوباره بتوانم نقش بازی کنم و خودم را به خواب بزنم.
شهاب از حمام بیرون م
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
2از این خانواده شهاب خدا نصیب هیچکس نکنه0 خیلی گناه داره طفلک 😠🙏🏻🖤
۸ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
متاسفانه خیلی زیادن توایران
۸ ماه پیشاسرا
0این هفت روزتواشتباه صحراهم گفته شده چه جالب😁🙏
۸ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
عه😆😆😆😆 رفتم خوندم تا متوجه شدم ازبس داستان نوشتم گاهی یه جمله ها شبیه هم میشه
۸ ماه پیشماری
2دلم برای شهابسوخت
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
0شهاب طفلکی واقعا چرا باید خانواده ای رو دوست داشته باشه که نه انتخابش براشون مهمه نه خودش