پارت شصت و هفتم :

حالا چشم هایش پر از اشک شده با پشت دستش، چشم هایش را پاک می کند و ادامه می دهد.
-نمی خواستم باور کنم مادری که تموم زندگیمو براش گذاشتم که یه وقت احساس کمبود نداشته باشه و خواهر و برادرهامو با آرامش بزرگ کنه، تحمل دیدن آرامش منو نداره.
آه می کشد.
-مگخ من ازشون چیز زیادی خواستم؟ فقط می خواستم به انتخابم احترام بذارن، خواسته ی زیادیه؟
از من سوال می کند.
-نکنه من پر توقعم و خو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نورا

    1

    سلام قلمتون خیلی زیبا و روان است و موضوع داستان هم خیلی جالبه .ممنون نویسنده جان

    ۸ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون نورا

    ۸ ماه پیش
  • ماری

    2

    واقعا چرا بعضی خانواده ها اینقدر کوته فکرن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️