سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت شصت و هفتم :
حالا چشم هایش پر از اشک شده با پشت دستش، چشم هایش را پاک می کند و ادامه می دهد.
-نمی خواستم باور کنم مادری که تموم زندگیمو براش گذاشتم که یه وقت احساس کمبود نداشته باشه و خواهر و برادرهامو با آرامش بزرگ کنه، تحمل دیدن آرامش منو نداره.
آه می کشد.
-مگخ من ازشون چیز زیادی خواستم؟ فقط می خواستم به انتخابم احترام بذارن، خواسته ی زیادیه؟
از من سوال می کند.
-نکنه من پر توقعم و خو

لطفا صبر کنید...

نورا
1سلام قلمتون خیلی زیبا و روان است و موضوع داستان هم خیلی جالبه .ممنون نویسنده جان