آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت ششم :
سلام کردم و داخل شدم. روی صندلی گهوارهای قهوهای رنگ بزرگ نشسته بود، تنها صدای درون اتاق جلو و عقب رفتن آرام صندلی بود.
در پشت سرم بسته شد؛ از جا پریدم. به پشت سرم برگشتم. آذرخش رفته بود. به ماحی که او هم سرتا پا سیاه پوشیده بود برگشتم. مو ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

المیرا
0فکر کنم داشتم زود قضاوت میکردم، اولا دچار سوتفاهم شده بودم. الان داره خوشم میاد از داستان وایی🤗