راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و هشتم :
توجهی نکرد و این بار گوشش را به در شیشه ای آی سی یو چسباند. کسی میگفت « اکسیژنش خیلی پایینه» دیگری از تزریق وریدی حرف میزد و این میان کسی انگار به قلبش چنگ میزد و جان را از پاهایش بیرون میکشید. صدای هیاهوی گنگی که از داخل آی سی یو شنیده میشد طاقتش را طاق کرد و زن بیچاره در حالیکه نمیدانست آنسوی این پرده های ضخیم سبز رنگ چه حادثه ای در حال وقوع است بغضش شکست. روی سنگهای سرد زمین فرو نشست و صدا

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2خداروشکر بابک خوب شد.،ولی من از مژده و اون پل عابر پیاده میترسم....