پارت سوم :

در را محکم پشت سرم بستم و از آن هوای سرد و سنگین بیرون رفتم و بی‌حرف اضافه از دفتر بیرون آمدم.
باران نم‌نم‌تر شد.
شرایط برایم سخت می‌شد چون حتی حقوق ماه اول را هم نگرفته بودم، وسایلم صندوق عقب ماشینم بود و چون پول نداشتم، دیگر حتی نمی‌توانستم به خوابگاه برگردم. دوهفته‌ای می‌شد در این وضعیت بودم و داشتم در سراشیبی بدبخت شدن بی‌ترمز جلو می‌رفتم
قدم می‌زدم؛ بی‌هدف، بدون این‌که بخواهم جایی بروم. ماشینم بنزین نداشت، روزها بود که جلوی تئاترشهر ولش کرده بودم و فقط شب‌ها می‌رفتم و تویش می‌خوابیدم. چند خیابان با اینجا فاصله داشت.
پیاده‌روهای خیس شهر مثل خاطرات خط‌خورده‌ای زیر پاهایم می‌لغزیدند. انگار باران، همان‌طور که شیشه‌ی مغازه‌ها را تار می‌کرد، می‌خواست چهره‌ی امروز را هم از یاد ببرد.
رسیدم به ایوان سنگی سالن تئاتری قدیمی. پناه گرفتم زیر طاق کوتاه، همان‌جایی که سال‌ها پیش برای گرفتن یک مصاحبه‌ی کوتاه ساعت‌ها منتظر مانده بودم. باران حالا دیگر بی‌ملاحظه می‌بارید.
صدای قدم‌هایی آرام روی سنگ خیس، پشت سرم پیچید. برگشتم و یک‌دفعه او را دیدم.
او آن‌جا ایستاده بود. دقیقا پشت سرم، همان مردی که عکس‌ها می‌خواستند دفنش کنند. آریش!
چشمان مشکی‌اش، آرام و مطمئن به‌نظر می‌رسید. چتر مشکی رنگی بالای سرش گرفته بود؛ سرتاپا سیاه‌پوش بود. مرا از میان قطره‌های باران نگاه می‌کرد؛ طوری که انگار همه‌چیز را از قبل می‌دانست.
قدم برداشت، بی‌عجله به سمتم آمد و چندگام فاصله میانمان را پر کرد و مقابلم ایستاد، چتر سیاه بزرگی را بالا گرفت و بالای سر هر دومان نگه داشت. لحنش آرام و خونسرد بود:
_ خب دیدی پیدات کردم؟ حق با تو بود اخراجت کردن
سعی کردم موهای فرم را را که حالا خیس هم شده بودند کمی زیر شال فروکنم و
نگاهش کردم، چشم در چشم. گفتم:
_ اخراجمم نمیکردن خودم می‌زدم بیرون.
لحظه‌ای ساکت ماند. نه تأیید کرد، نه ترحم. وقتی دوباره با موهایم سرگرم شدم لبخندی در چشم‌های سیاهش درخشید که در لب‌هایش تجلی نیافت. فقط چیزی از جیبش درآورد؛ یک پاکت باریک نخودی‌رنگ با مهر مومی کمرنگ و آن را به سمتم گرفت.
_ بفرمایید
صدایش کم‌حجم، اما قاطع بود.
_ دیشب یه کار جدید برات پیدا کردم اما خب این‌که بتونی بگیریش بستگی به خودت داره.
_ اینا چیه؟
_اینا چیزیه که برای رسیدن به ماحی اخوان لازمه.
دستم را جلو بردم. پاکت را گرفتم. کاغذ از نم باران اندکی مرطوب شده بود، اما هنوز گرم بود از گرمای دستان او. ادامه داد:
_ماحی شاهد رو می‌شناسی دیگه؟
مگر کسی بود که او را نشناسد! نقاش گوشه‌گیر و ساکتی‌ که هیچ‌وقت حاضر نشده با هیچ‌کس مصاحبه کند، در تمام سال‌های فعالیتش یک سکوت منحصربه‌فرد داشت و
مصاحبه با او چیزی شبیه معجزه بود‌
سپس کارت نقره‌ای کوچکی از جیب داخل پالتویش بیرون کشید و درون پاکت توی دستم گذاشت.
_ رمزش روش حک شده. لازمت میشه.
پاکت را به سمتش گرفتم:
_ چرا فکر کردید من کمک مالی‌تون رو قبول می‌کنم.
بدون این‌که پاکت را بگیرد، دسته‌ی چتر را به سمتم گرفت:
_ دارم می‌رم یه کنفرانس روانپزشکی اهواز، احتمالا کارم طول بکشه وگرنه خودم می‌بردمت. من اگه بتونم بعد میام. بلیت هم گرفتم برات. بگیر چتر رو...
چنان قاطع گفت که ناخودآگاه دسته چتر را گرفتم. یقه‌ی پالتویش را بالا داد و در حالی‌که دست‌هایش را در جیب پالتویش فرومی‌برد گفت:
_ تو دختر خوبی هستی. ممنونم ازت.
یک گام عقب رفت و همان لبخند جذابی را زد که روی مجلات جا خوش می‌کرد و در میان باران که شدیدتر شده بود گم شد.
من ماندم و مسیری که پیش رویم بود و اصلا نمی‌دانستم کجاست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hani

    0

    اون نقاش الائه؟🤔🫠

    ۱ ماه پیش
  • المیرا

    0

    خودم و میکشم اگه آرین بخواد عاشق نورا بشه. پس الا چی میشه؟؟

    ۳ ماه پیش
  • آرام

    16

    حس میکنم دارم علاقم رو از پسر های عادی از دست میدم و بیشتر سمت پسرای مرجان فریدی نگار خوشبخت و ساناز کشیده میشم

    ۱ سال پیش
  • ایدا

    1

    وایی منم فقط رمانای همین ۳ تا نوسینده رو دنبال میکنم

    ۷ ماه پیش
  • دیوا

    6

    آرین..چیز نه آریش جان همیشه قاطع هستند بله باید رو پیشونی آریش بنویسیم لطفا عاشق نشوید صاحاب دارد..😂💔

    ۹ ماه پیش
  • دنیز؛

    0

    لعنتی همیشه جذابهههه😭😭

    ۹ ماه پیش
  • باران

    0

    ساناز عاشق خودت و رمانای قشنگتم

    ۹ ماه پیش
  • فریماه

    4

    خوشحالم که به حرف ادیت ها گوش دادم دارم میخونم

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    خوشحالم اومدی

    ۱ سال پیش
  • A..

    1

    مداحی = الا ؟

    ۹ ماه پیش
  • سحر ق

    0

    بخونششششش خیلی خوبه

    ۱۲ ماه پیش
  • ...

    14

    اینجا اینکه آریش داره میره اهواز یعنی این دیدارشون قبل از ماجراهای لالایی پاندورا بود؟

    ۱۲ ماه پیش
  • الا فن

    5

    آریش تو هر شرایطی جذابهه🌟

    ۱ سال پیش
  • نازی

    2

    اریش همیشه کراشهه😫🎀

    ۱ سال پیش
  • الا فن

    4

    《 لبخند جذابی که روی مجلات جا خوش می کرد 》 جمله ها انقدر قشنگه که صد بار هم بخونم کمهه😭

    ۱ سال پیش
  • الا فن

    2

    یعنی از روی خیرخواهی خواسته کمک کنه به نورا؟ 👀

    ۱ سال پیش
  • الا فن

    3

    بعید می دونم آریش ربطی به قضیه عمارت سیاه داشته باشه...!

    ۱ سال پیش
  • الا فن

    3

    " ایوان سنگی تئاتر قدیمی " یاد داتورا افتادم :)

    ۱ سال پیش
  • الا فن

    3

    هر بار که به موهای فر نورا اشاره میشه من غش میکنمم از زیباییش💕

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️