پارت نود و ششم :

بوسه ای آرام به دست سینا زد و از روی صندلی برخاست. کمی جلو رفت و یک قدمی هومن ایستاد و نگاه محزونش را تا ته چشمان او هول داد:
- من خیلی فکر کردم... من... نمیتونم هومن.
- نمیتونی؟!... چی رو نمیتونی؟
نگاهش از هجوم قطره های اشک باز مواج شد و گلویش حجیم:
- من خیلی سعی کردم اتفاق اون روز آتلیه رو فراموش کنم، دوری سینا رو تحمل کنم، دلخوریهای عزیزه رو نادیده بگیرم و فقط و فقط به آینده م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    چه عجب نگار یه تکونی خورد!! خداروشکر بابکم داره به هوش میاد 😍

    ۴ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    اعصابت آروم شد ؟ 😂

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    اصلا یه آخیییییش از ته دل گفتم😁😁

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    خوشحالم نگار هممن رو دک کرد،ولی حالم گرفته شد با بک و مامانش اینجوری... خدا هیچ ادمی رو با عزیزاش امتحان نکنه

    ۹ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🥰❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️