ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت هشتاد و یک :
سکوت بار دیگر در فضای عمارت ورهرام حاکم شد، انگار این سکوت قصد نداشت سلطنتش را در این عمارت پایان دهد. البته اعضای خانه چندان از حاکمیت این سکوت ناراضی نبودند؛ اما برخلاف آنها، رامی خسته و ناراضی از سکوت اتاق بیمارستان که در آن حبس بود، پتوی نازک را روی سر کشید و چشمانش را بست. میتوانست هر چند دقیقه یکبار از گوشه چشم متوجه بامداد که پشت شیشه میایستاد و تماشایش میکرد، شود و چون با
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آذر
0پس این رامی خیلی لوس و بچه ست...
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
باید بزرگش کنیم!
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1وای چقدرر قشنگن این دوتاا😭✨وایی هومن عزیزم چقدرر بهه فکره🥹ولی دلم تنگید واسه مزدک
۱ سال پیشفیونا
1این یاسر هم دنبال دردسره ها! مبارزه ی دوستانه کجا بود آخه؟:) راستش حالا که بیشتر فکر می کنم، می بینم ایرج تیز هست ولی دیگه نه اون قدر.. شباهت رامی و بامداد انکار نشدنیه
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ضرب دست هومن و نچشیده داره قلدری میکنه:) درسته، این خواهر و برادر خیلی شبیهن
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
0اوخیییی دلم یه برادر مثل بامداد خواست