پارت صد و هشتم :



همه جا ساکت بود، سکوتی عمیق و سنگین. سکوتی که برایش غریبه بود. در همۀ عمرش حتی لحظه‌ای چنین سکوتی را تجربه نکرده بود.
حتماً مرده بود.
«وای خدا دوباره نه. مایکل... مایکل.»
کسی صورتش را نوازش می‌کرد. چشم گشود. مایکل بود. چشمان دریاییش چقدر نزدیک بود. چشمانش می‌خندید.
آرام پرسید:«من مُردم؟»
مایکل دوباره دستش را روی گونۀ پرستو کشید و زمزمه کرد: «خدا نکنه عشق من. برای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    فقط رفتار و حرف زدن پرستو،بله هم زودی داد عروس خانم 😅

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    دلش آب شد بچه😂😂😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️