پارت صد و هشتم :
همه جا ساکت بود، سکوتی عمیق و سنگین. سکوتی که برایش غریبه بود. در همۀ عمرش حتی لحظهای چنین سکوتی را تجربه نکرده بود.
حتماً مرده بود.
«وای خدا دوباره نه. مایکل... مایکل.»
کسی صورتش را نوازش میکرد. چشم گشود. مایکل بود. چشمان دریاییش چقدر نزدیک بود. چشمانش میخندید.
آرام پرسید:«من مُردم؟»
مایکل دوباره دستش را روی گونۀ پرستو کشید و زمزمه کرد: «خدا نکنه عشق من. برای

لطفا صبر کنید...

میم
1فقط رفتار و حرف زدن پرستو،بله هم زودی داد عروس خانم 😅