پارت صد و نهم :


رهام روی صندلی‌های راهروی بیمارستان دراز کشیده بود. مایکل دستی به شانه‌اش زد. رهام چشم باز کرد و بعد بلند شد و نشست. آرام پرسید: «حالش چطوره؟»
«خوبه. خوابش برد. بالاخره ازش خواستگاری کردم. بله رو داد.»
«مبارکه ولی داداش جان خودش که حساب نیست. باید بری سراغ خانواده‌ش. باید باباش اجازه بده.»
«بهشون زنگ زدم. دارن میان اینجا دنبالش.»
«یا پیغمبر. زنگ زدی به خانوادۀ پرستو؟»<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    وای خدا باز رهام یه داستان جدید شروع می کنه

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    باستان‌شناسه خب. نمی‌تونه بیخیال بشه

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    عقل تو سر رهام نیست دوباره بره ممنون ازشما خسته نباشید عالی بود

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️