پارت صد و ششم :


تا صبح راهی نمانده بود. سیاهی شب عمیق و سنگین بود و سکوت همه جا را قبضه کرده بود.
ماشین‌ها در محوطۀ باستانی نقش رستم توقف کردند. نگهبانان شب که با اسلحه تهدید شده بودند، راه را باز کردند و بی‌هیچ مقاومتی به گروه بزرگ دزدان و گروگان‌هایشان اجازه ورود دادند.
مردان مسلح دست و پا و دهان دو نگهبان را بستند و مجید و رشید را هم در همان محل کنار دو نگهبان بستند و با خیال راحت دنبال بقÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    2

    من یکی کلی ترسیدم موهام سیخ شد به خدا😬😬 ممنون نویسنده جون 💜🌟💜🌟

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    قربان شما

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    خیلی عالی و هیجان انگیز

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    سپاس بیکران

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    سپاسگزارم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️