پارت صد و پنجم :

محوطۀ باستانی با چراغ‌های اندکی روشن بود. سکوت نیمه شب همه جا را آکنده بود. رهام جلوی محوطه ایستاد و بوق زد.
دو نفر با صورت‌های پوشیده جلو دویدند. اولی به شیشۀ کنار رهام زد، اسلحه را نشانش داد و گفت: «بی صدا بیا پایین. دستهات روی سرت باشه.»
رهام گفت:«سنگا رو چطوری بیارم پس؟»
«خوشمزگی ممنوع. بیا پایین و سنگا رو بده به من.»
«تا رشید رو تحویلم ندین، سنگی در کار نیست.»
نفر دوÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    خانم نویسنده عاشقتیم،قلم زیبا و ذهن خلاق

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    ممنونم ازت یک دنیا

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    ای بابااین پارتم دروازه هاباز نشدن،فقط مونده بود این *** در مورد مردم ما نظر بده،این استاد دانشگاهشونه *** سرگردنست وای به حال دزداشون🙏 😠😏

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    😂😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    همین امروز تمومش می‌کنم چون می‌دونم صبر کردن در این قسمت داستان خیلی سخته

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    ممنون از خانم نویسنده عالی بود خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    سپاس بیکران

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️