پارت بیست و یک :

مسافت زیادی را پیاده طی کردم. ساق پا و کمرم به‌خاطر پاشنه‌ی بلند کفشم، دردناک گشته بود. چند بار در پیاده‌رو تنه خوردم. باخستگی از میان ازدحام عابرین گذشتم. ابرهای خاکستری تیره‌تر از پیش می‌نمودند. نسیم خنکی که می‌وزید، بوی باران می‌داد. همگام با حرکت تند ابرهای آسمان، حرکت مردم نیز تند شده بود. گویی همگی قصد داشتند پیش از بارش باران به مقصد برسند. کنار خیابان ایستادم و چندبار دست برا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    عجب روز پرمخاطره ای گذروند،نامرد حداقل کیف پول رو برنمی داشت🥺😠

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    باید دید واقعا برداشت یا نه.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️