سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت چهل و یک :
-ای دختره ی بی چشم و رو...یادش رفته وقتی استراحت مطلق بود تو بودی که همش کمکش می کردی.
ذغالی به محض دیدنم به سمت ظرف غذایش می رود تا برایش غذا بریزم.
-ول کن این حرفها رو مارال، من برم به ذغالی غذا بدم.
ذغالی که غذایش را می خورد، می آید روی پایم دراز می کشد و من در حالی که برای خودم چای ریخته ام با کیارش تماس می گیرم.
-سلام داداش.
-سلام آبجی لیلا حالت خوبه؟
-من خوبم سرکار نی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آمنه
1عجب خانواده داغداری هستند که میخوان با پول میت شون وسایل وعمل زیبایی وماشین بخرن خدا از زمین محوشون کنه. پارت عالی ممنون بانو