پارت چهل و یک :

-ای دختره ی بی چشم و رو...یادش رفته وقتی استراحت مطلق بود تو بودی که همش کمکش می کردی.
ذغالی به محض دیدنم به سمت ظرف غذایش می رود تا برایش غذا بریزم.
-ول کن این حرفها رو مارال، من برم به ذغالی غذا بدم.
ذغالی که غذایش را می خورد، می آید روی پایم دراز می کشد و من در حالی که برای خودم چای ریخته ام با کیارش تماس می گیرم.
-سلام داداش.
-سلام آبجی لیلا حالت خوبه؟
-من خوبم سرکار نی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    عجب خانواده داغداری هستند که میخوان با پول میت شون وسایل وعمل زیبایی وماشین بخرن خدا از زمین محوشون کنه. پارت عالی ممنون بانو

    ۱۲ ماه پیش
  • م

    3

    حمید که غیر خونه چیزی نداشته اونم به زنش میرسه که تو سختی وبیماری کنارش بودن نه اونا که حتی احوالی هم ازش نگرفتن 😠🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!