پارت صد و چهارم :

تمام روز را فقط تاخته بودند. ناهار و بعد شام را در ماشین خورده بودند بدون توقف. شب داشت به نیمه می‌رسید و دیگر تا پاسارگاد راهی نمانده بود. تلفن دکتر ایراندوست زنگ خورد.
«بله؟»
«کجایین؟»
«نزدیک پاسارگاد. داریم می‌رسیم.»
«توی محوطۀ باستانی پاسارگاد منتظرتیم.»
«نصفه شبی بیام پاسارگاد؟ اونجا الان تعطیله.»
«حرف اضافه موقوف. همین که گفتم.»
«رشید حالش چطوره؟»
Â

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    1

    ممنون به خاطر قلم زیباتون عالی بود

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    سپاسگزارم

    ۱ سال پیش
  • هلنا

    1

    بهترین رمان هم موضوع جالبی و غیر کلیشه ای داره هم شخصیت های خفن با این که تخیلی اما واقعا منطقی داره پیش میره داستان

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • هلنا

    1

    واییی منن از کنجکاوی می میرم تا ادامه ی رمان بیاددد🥲🥲تروخدا داوری چند تا پارت بدینن

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    الان براتون ارسال می‌کنم

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    مارگریت بدرک که فرار کرد لیاقت نداشت ایران زندگی کنه دختره سوسول نازک نارنجی که بخاطر دیدن رهام دوکلمه درس خونده بود که اونم یه ذره شعور براش نیاورده بود😠

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    😂😂😂👏👏👏👏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️