نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت نود و ششم :
به زحمت در خانه را با آرنج دست راستش باز کرد و درحالی که کیسههای خریدش را روی کانتر آشپزخانه قرار میداد، صدا زد:
_ عمه؟ کجایی پس تابان خانم؟ شب شد که!
عمه هنهن کنان از اتاقش خارج شد و گفت:
_ چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرت بچه؟ دو دقیقه رفتم قرصمو بخورم!
سهیل نگاه عاشقانهای نثار هیکل نحیف عمهش کرد و با شیطنتی که محض حفظ روحیه تابان به کار میبرد گفت:
_ بهبه، چه عرو
لطفا صبر کنید...
