راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و چهارم :
اما او رفته بود. عزت بسته ی بزرگ هدیه را در دستش جابجا کرد و نگاهش تا مسافتی طولانی پشت ماشین هومن کش آمد. کمی بعد چانه ای بالا انداخت و با مشتی سوال بی جواب پله های ساختمان را بالا رفت و در ورودی موسسه را پشت سرش قفل کرد.
***
بالاخره بعد از دو ساعت دلهره و اضطراب سینا آرام و بی صدا روی تخت خوابیده بود و محتویات سرمی که بالای سرش آویخته بودند قطره

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2کاش این اتفاق تلنگری بشه واسه نگار تابه خودش بیاد...