پارت نود و چهارم :

اما او رفته بود. عزت بسته ی بزرگ هدیه را در دستش جابجا کرد و نگاهش تا مسافتی طولانی پشت ماشین هومن کش آمد. کمی بعد چانه ای بالا انداخت و با مشتی سوال بی جواب پله های ساختمان را بالا رفت و در ورودی موسسه را پشت سرش قفل کرد.
***
بالاخره بعد از دو ساعت دلهره و اضطراب سینا آرام و بی صدا روی تخت خوابیده بود و محتویات سرمی که بالای سرش آویخته بودند قطره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    کاش این اتفاق تلنگری بشه واسه نگار تابه خودش بیاد...

    ۹ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👌🏼👌🏼

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️