سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت پنجاه و دوم :
صدای قدمهای محکم رایان روی سنگفرش خیس حیاط به گوشم رسید. رایان نزدیکتر شد، اما صدایش همچنان آرام و محکم بود؛ مثل کسی که به جای داد زدن، با حقیقت ضربه میزند:
_ از چی داری فرار میکنی؟ بمون و کمک کن خرابکاریتو درست کنیم.
گرمای خشم مثل موجی داغ تا نوک انگشتانم دوید. دستم را مشت کردم ، انگار میخواستم چیزی را در خودم خفه کنم. صورتم سرخ شده بود و گلوم میسوخت، فریاد زدم:
_ از Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
المیرا
0حس منو عالی بیان کردی👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
۱ سال پیشارزو
0آتوسا پرو ترین دختریه که دیدم
۱ سال پیشلایف
1به نظرم واقعا عسل خودش را مرگش یک کاره ای هست دقت کردید پوستر رمان دختره دستش چاقو و داره روی گردنش میکشه
۱ سال پیشلایف
0چقدر داری کشش میدی الان این پارت هیچ چیز خاصی نداشت
۱ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
عزیزم باید سه پارت دیگه صبر کنید تا وارد قسمت بازگشایی معماها بشیم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آذر
5لنا یجوریه انگار واقعا کاری نکرده. نه جان ما پس عسل خودش رفت خون کف آشپزخونه رو پاک کرده، خودشو تو سد انداخته تو کلا بی گناهی! این آتوسا رو نگاه یجوری میگه عذاب وجدان نداری، یکی بیاد رفتارهای خودشو بهش گوشزد کنه.