پارت سی و هفتم :
پسر غریبه که ابرو های کشیدهای داشت و پهنای آنها جلب توجه میکرد، تبسم عمیق تری روی لبش نشاند. صورت کشیده و پوست نسبتا سفید برفیاش با موهای سیاه مواجش بدجور در تضاد بودند، پسر بدون آنکه ذرهای خجالت بکشد، کمی خود را نزدیکتر کشاند. دستهایش را درهم قفل نمود و با آن چشم های نافذ سیاهش دخترک زیبای کنارش را کاوش کرد.
- من پسر مهربان آرش هستم. پدرم گفت کنارتان بمانم تا اگر چیزی لازم
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت عزیزم سینوزیت داشتم و هنوز هم دارم. فعلا دکتر گفته شنبه برم سی تی ببینم اخرش این مشکلش چیه
۱ سال پیشنیلوفر آبی
0نکنه انتظار داره بی کران پاشه چشمای پسره در بباره رگه هوی برو عقب عالیتر از همیشه بود خسته نباشید ممنون
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فکر کنم همین انتظار رو داشت.
۱ سال پیشریحانه
0سادات جان خوبی؟؟
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
از نظر جسمانی بهترم اما این سردرد ها بیخیال نمیشن. امروز میرم دکتر متخصص ببینم قراره چی بشه. خداروشکر حالم خوبه. تو چطوری عزیزم؟ ممون که به فکرم بودی.
۱ سال پیشریحانه
0قربونت منم مشکل تو رو دارم موقعی سردرد میشی آبلیمو دارچین بزن به پیشونیت یکم میسوزه ولی سریع آروم میشه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
امروز رفتم دکتر، گفت عفونت شدیده فعلا یه سی تی داده تا ببینیم چی پیش میاد. یعنی دیگه همه چیز رو امتحان کردم.
۱ سال پیشریحانه
0هوووووووی مردک هیز بیا این ور ببینم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ای بابا
۱ سال پیشآمنه
0ممنون که حتی توی این شرایط به فکر ما بودید پارت ها عالی ودلتون بزرگ خوش بدرخشی
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون عزیزم با لذت بخونید.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آبی
0عجبا... از کی تا حالا توی پارسه یک مهربان و مهربانو انقدر با هم راحت شدند جناب خنده رو؟! شاید ریوند نباشه؛ ولی ما که هستیم! همون چشمات رو می گیم بی کران دربیاره مهربانو، الان که کامنت ها رو خوندم متوجه شدم که گویا دچار مشکل جسمانی شدید... بلا به دور... خدا بد نده، چی شدید؟! خوبید الان؟