پارت سی و هشتم :

نگاه خیره‌ی پسر دوباره نیل‌رام را معذب کرد و نفهمید آیا متوجه‌ی اشتباه لحنش شده بود یا خیر. اما انصافا چقدر با احساس به او نگاه می‌کند. انگار عشق هزار ساله‌اش را پس از مدت زمانی بسیار کهن، دیده است. نیل‌رام آرام دستش را بالا آورد، دو تره از موهایش که جلوی چشمش افتاده بودند را کنار زد، در افکارش داشت تحلیل‌ می‌کرد که چطور از شر این مرد خلاص شود که صدای پسر قلبش را از ترس لرزاند. واقعا م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نقشه پارسه نهایی در رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز نقشه پارسه نهایی
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    به سینا اصلا حس خوبی ندارم اصلا ولی خیلی جذابهه 🥺🥺❣️🥺❣️❣️🥺🥺❣️🥺ولی اصن بهش حس خوبی ندارم اصلا و ابدا😐⚔️🩸😐⚔️🩸😐⚔️

    ۱ ماه پیش
  • طوفان

    0

    برو گمشو مرتیکه اشغال این دختر خودش صاحاب داره بیشور گمشو

    ۱ ماه پیش
  • آبی

    0

    چه غلطا... مردک خجالت نمی کشی انقدر هرز می ری؟! مطمئنی توی پارسه بزرگ شدی؟! ریوند کجایی که زنت رو دارن می دزدنن عزیزم از برادرش خواستگاری کنی؟ به عزا می شونتت وایسا. بی کران کجایی بیدار شو😭😭 راستی مهربانو من یکهو غیب می شم به خاطر اینه که تعداد نظرات مجاز اون روزم رو گذاشتم😭😂

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حدسش رو میزدم. مرسی که بخاطر نظر دادن صبر می کنی؛ برام حسابی ارزش داره.

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عوضی کثافت بیچاره نیل رام این چه وضعش خسته نباشید ممنون

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ولی من از سینا خوشم میاد

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    1

    مرتیکه پدر هاپو که میخوای نیل رام رو خواستگاری کنی وایسا ریوند بیاد یک خواستگاری نشونت بده هاپو

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به اعصابت مثلط باششش

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    سلام بانوی پارسه امیدوارم حالتون خوب باشه ممنون توی این روزها تنها لحظه ای دور از خبر جنگ میشم زمانی که توی دنیایی رمان میام ورمانهای زیبا می خوانم ممنون که بیشتر هوامونو رو دارید این سینا از کجا اومد وعده بلای جون دخترمون شده نکنه سینا از طرف کسی باشه عالی بود خوش بدرخشی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خوشحالم که برای یک لحظه از جنگ دور میشی.

    ۱ سال پیش
  • کلثوم

    0

    این پسررومخ لعنتی ازکجاپیداش شد😤😤

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    از توی کاروان

    ۱ سال پیش
  • کلثوم

    0

    ریوند پ کجاییییی بیا ک دارن عشقت رو اذیت میکنن

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    عشق دزدی توی روز روشن

    ۱ سال پیش
کپی شد!